اوایل نیمه شب بود و درخنکای شبهای اردی بهشت، نغمه غرق درس خواندن بود وگذشت زمان را حس نمیکرد. به شوق حضور در دانشگاه وقبولی در رشته پزشکی شب وروزش راگم کرده بود. اودختر درسخوان و منضبطی بود و خیلی تلاش میکرد .

کتابش رابست وازاتاقش خارج شد ، چراغهای اتاق نشیمن روشن بود و کتری زوزه وفریاد بی آبی میکشید ،  اجاق گاز را خاموش کرد کتری بیچاره از نفس افتاد و ساکت شد .

فکر کردعلیرضا خوابیده، چراغ آشپزخانه را خاموش کردورفت سراغ یخچال گرسنه بود ولی برای شام خوردن دیر بود .

یک پیتزا نیمه کاره ،!

نه دلش نمی خواست یک سیب برداشت ورفت به سمت پنجره، در تاریکی شب زل زد به خیابان چراغهای اطراف تعظیم کنان سعی میکردند قسمتی از سیاهی شب را سفید کنند ، اما تیرگی غالب بود.

نغمه دلش گرفت، به اتاق پدرش نگاهی انداخت همه چیز مرتب ومنظم بود لب تابش ، کتابهای توی کتابخانه، پرده های آبی اتاقش مرتب وصاف و لباسهایش که کاور شده آویزان بود رفت سراغ شیشه عطر پدر، درش را برداشت و سعی کرد با بوی عطر دلتنگی اش را کم کند

. نغمه عاشق پدرش بود از نظر او قهرمان اسطوره ای زندگی اش بود. در اتاق را بست و به سمت اطاقش رفت به خیال اینکه علیرضا برادر کوچکترش خوابیده دراتاق نیمه باز بود نوری از لای در توجهش راجلب کرد . درراکه کامل باز کرد دید علیرضا هدفون بزرگش را که صدا را باکیفیت قوی پخش میکرد، روی گوشش گذاشته و غرق تماشای  فیلم است، این هدفون علیرضا را از دنیا جدا میکرد وعادت داشت صداهارا چه موسیقی چه فیلم با بالاترین ولوم گوش کند .

متوجه حضور نغمه که نشد هیچ ، متوجه فریادهایش هم نشد . نغمه به محض ورود به اتاق با صحنه درهم و برهم اتاق روبرو شد از کمد دیواری لباسها تا وسط اتاق مثل  چشمه پر پیچ وتاب ریخته بودند مثل اینکه مین ترکیده بود کتابهایش پخش زمین، گیتارش کج روی تخت لیوانهای نوشابه اش هر گوشه اتاق بطری های خالی…

دیدن این صحنه نغمه را سخت عصبی کرده بود.رفت جلو وهدفون را از گوش علیرضا جدا کرد .

علیرضا فریاد کشید ودادو بیداد راه انداخت وبین خواهر وبرادردعوای سختی در گرفت .

نغمه اسرار داشت که او باید به فکردرس و امتحاناتش باشد و علیرضا طفره میرفت و به او حق دخالت نمیداد. نغمه سیستم را خاموش کرد وبه او گوش زد کرد که همین دیروز مهین خانم برای نظافت هفتگی آمده واتاقش را مرتب کرده و هنوز یکروز نگذشته این وضع اتاقشه ..

علیرضا محکم دراتاقش را بست و کلی فحش نثار خواهرش کرد و رفت خوابید وسط آن بیغوله چطور خوابید ؟ خدا عالم است

نغمه وقتی داشت میرفت بخوابد این جمله را زمزمه میکرد عصبی شده بود و دیگر نتوانست درس بخواند. به سرکشی های علیرضا فکر میکرد وبی قیدی اش…

به اینکه اگردرس نخواند چی میخواهد بشود به پدرش فکر میکرد که چقدر زحمت میکشد.

رضا مهندس سازه بود. در انگلستان تحصیل کرده بود و فرد خود ساخته ای بود البته همه اعضای خانواده اش ،  تحصیل کرده ودارای مدارج ارزشمند علمی بودند. عموها وپسرعموها…

نغمه فکر میکرد اگر علیرضا به این روش ادامه بدهد چقدر پدرش پیش اعضای خانواده کوچک میشود.  چرا؟ چرا؟ علیرضا این کارها را میکند.

بعد یاد هاله افتاد فکر کرد آره هاله خیلی اورا گستاخ کرده وسعی میکند با حمایتهای بیجا از او، به خصوص ساپورتهای مالی اورا به سمت خودش ترغیب کند.

هاله مادر نغمه وعلیرضا سالها بود که از رضا جداشده بود. معتقد بود رضا( پدر بچه ها) آدم خشکی مثل رشته تحصیلی اش که بتن وسازه هست .

معتقد بود مغزش پر از بتن است همیشه با تمسخر و استهزا از خُلق وخوی رضا حرف میزد از دیسیپلین وانضباطش تعاریف منفی  میکرد.

میگفت رضا برای دستشویی رفتن هم ساعت تعیین میکند  از خسیسی اش می نالید و میگفت به دلیل خسیس بودنش ازش جداشدم .

ولی واقعیت این نبود هاله آدم خوش گذران وعیاشی بود اهل رفیق بازی و روابط آزاد وبی بند وباری بود.

رضا معتقد بود یک مادر باید تعهدات اخلاقی را به فرزندانش بیاموزد و… خیلی چیزهای دیگر

هاله زن زیبایی بود ومورد توجه بسیاری از اطرافیان قرار میگرفت همین زیبایی اش از او آدم مغرور و پرتوقعی ساخته بود .

بیشتر از ده سال بود که از رضا جدا شده بود حالا درگیر بیماری ام اس شده بود و فلج شده بود دیگر دور وبرش مثل قبل شلوغ نبود وحالا تمایل بیشتری به بودن با بچه هایش پیداکرده بود وسعی داشت آنها راجذب خودش کند.

البته نغمه همیشه قدر دان زحمات پدرش بود وقتی که کلاس اول بود و میرفت مدرسه، هاله  درامریکا پیش خواهرهایش توی پارتی ها و مهمانی ها بود.

همان روزها پدرش توی خانه کار ترجمه میکرد که بتواند از بچه هایش مراقبت کند هر رور لباس فرم مدرسه اش را اطو میزد وصبح به موقع باصبحانه ولقمه ای برای نیمروز راهی مدرسه اش میکرد.

اورا هاله صدامیزد البته دلش هم میسوخت چون مریض بود گاهی وقتها که رضا عسلویه بود،می آمد چند روزی پیش بچه هایش می ماند  رضا مخالفت نمیکرد به او حق میداد درکنار بچه ها باشد ولی دوسه روز که میگذشت بچه ها از شرایطش خسته میشدند چون قادر به راه رفتن نبود و سیتم مراقبتیش سخت بود .

البته او سعی میکرد روحیه اش راحفظ کند . به علیرضا بی حساب پول میداد وتشویقش میکرد که از جوانی ات راحت نگذر خوش باش ..

وعلیرضا به این قضیه تمایل داشت سنین نوجوانی را پشت سرمیگذاشت درکشمکش احساسات وپیروزی آنها بر عقل واستدلال بود فکر میکرد باید برود دنبال علاِِئقش به موسیقی علاقه داشت

دوست داشت درسبک خاص موسیقی ستاره بشود! و فکر میکرد آن طرف دنیا توی امریکا ستاره متالیکا میشود.

عاشق این سبک زندگی بود رها وآزاد و بی سروته صدای فریادش را میخواست با موسیقی به تما م دنیا برساند گاه که گیتار میزد خودش را روی صحنه تصور میکرد . تمام رویایش این بودو برایش میجنگید بیشتر روزها مدرسه نمیرفت  .

بایکی دیگر از دوستانش سام، که دقیقا مثل خودش بود میرفتند خانه آنها ..

سام،  زیر زمین خانه اشان را به شکل یک استودیو درآورده بود. دیوارهایش را صدا گیر زده بود وهروقت میخواست به قول خودش اسیدی گیتار بزند، می رفت آنجا و گیتار برقی اش را می انداخت گردنش و می نواخت،

البته بیشتر موقع ها ساز بی نوا صدای جیغ زنی درحال مرگ را داشت، تا صدای موسیقی،، (این را مادر سام میگفت) او هم از کارهای سام وافکارو خیالاتش سردر نمی آورد …

علیرضا هم مدینه فاضله اش زیر زمین خانه سام بود

خیلی از ساعتهارا باهم آنجا میگذراندند گوشه خلوتی که هرکاری میکردند کسی نبود که بهشون گیر بده . درکشمکش جوانی وسودای رویا وآرزوهاشون توی آن خلوت دنج با سازهاشون غوغا میکردند.

علیرضا روحیه حساسی داشت شاید مهمترین دلیلش جدایی پدرو مادرش بود.وقتی هاله ورضا طلاق میگرفتند علیرضا سه ساله بود و نغمه پنج ساله ،

هاله به محض جدایی به آمریکارفت و یکسال پیش دو خواهرش بود . وطی یکسال فقط گاه گاهی تلفنی احوال بچه هایش را می پرسید.

رضا مانده بود با دو بچه کوچک…

اولین کاری که کرد استعفا دادو کار ترجمه را درمنزل انجام میداد . درحالیکه دریک شرکت خارجی پست خوبی داشت ودرآمد بسیار بالایی ولی مراقبت از بچه هایش در اولویت بود . نگه داری دو بچه در سن پایین و درشرایطی که هنوز به مادر نیاز دارند کار سختی بود .

اما رضا از پس این کار برآمد خیلی از شبها علیرضا که فقط سه سال داشت تا صبح نمیخوابید بغض میکرد وبهانه میگرفت .

آخر هم کنار نغمه درحالیکه اورا بغل میکرد به خواب میرفت . روزهای سختی به رضا گذشت تا توانست مهد کودک مناسبی پیدا کند چون رسیدگی به دو بچه کوچک تمام وقتش را میگرفت او باید درآمد کافی برای گذران زندگی پیدا میکرد . دوباره به سرکار قبلی اش برگشت ولی مجبور بود عصرها زودتر برگرددو بچه هارا را بگیرد به هر سختی بود گذران کرد و از آنجا که فرد منضبطی بود شبها بعد از خواباندن بچه ها به امور خانه داری و پختن غذا میرسید و تا ساعتهایی از شب را کارنیمه تمام شرکت را انجام میداد.

نغمه به سن مدرسه رفتن رسید و علیرضا همچنان در مهد بود و رضا جای خالی مادرراهم برای آنها پرکرده بود واز آنجایی که آدم مغروری بود از هیچکس کمک نگرفته بود.

هاله از امریکا برگشته بود ومدت کوتاهی را  در خانه پدری زندگی کرد ولی چون اصولا آدم لاقیدی بود نتوانست ادامه بده و از پدرش هم جداشد .

خانه مجردی گرفت ومستقل شد واین هم زمان بود با دوره افسردگی شدیدی که در آن قرار گرفته بود تازه متوجه بیماری اش شده بود. اوبه ام اس مبتلا شده بود.

شوک بیماری اوراسخت افسرده کرده بود از صبح تاشب میخوابید وبه گوشه ای خیره می شد. رضا هر از گاهی بچه ها را میبرد برای دیدنش ولی فایده ای نداشت . بچه هاهم تمایلی به او نداشتند.

اوتحت درمان بودوپدرش برایش پرستاری استخدام کرد.شبها وروزهای سختی به هاله میگذشت تشخیص دکتر این بود که مصرف  بی رویه الکل وگاه مواد مخدر آسیب جدی به سلولهای مغزی اش زده ویکی از علل بیماری اش همین مسئله است.

چندین سال گذشت بچه ها بزرگتر میشدند وتحت تعلیم پدری دلسوز وبا محبت وبادیسیپلین رشد میکردند ، هر ازگاهی هم برای دیدار مادرشان می آمدند و هاله با دیدن اونها کم کم بهتر میشد بیماری افسردگی اش روبه بهبود بود ولی ام اس روند روبه پیشروی داشت عصب ها ی پایش را درگیر کرده بود. علیرضا بچه لجباز وبدقلقی بود و سرکوچکترین مسئله قشقرق به پا میکرد .

ارتباط بچه ها با مادرشان بیشتر شده بود این نیاز هربچه ای هست که با مادر وپدرش یکسان در ارتباط باشد ولی بچه ها که سالها کمبود مادررا کنارشان داشتند حس بغض و کینه عجیبی داشتند به خصوص نغمه دوران ابتدایی مدرسه را گذراندند وبا این بحران وارد دوره راهنمایی شدند.

بلوغ و کمبود و احساسات روحیات خاصی در این دو ایجاد کرده بود نغمه به دلیل منطقی بودن و اینکه وابستگی شدیدی به پدرش داشت از این مراحل خوب عبور کرد.

حتی جاهایی همراه وکمک حال پدر بود حالا دیگر پدرشان پروژه های خوبی میگرفت ودر شهرستانهای مختلف کار میکرد و نغمه وعلیرضا تنها در خانه بودند البته مهین خانم هفته ای دوبار می آمد وکارهایشان را میکرد از شستشو تا پخت وپز  نغمه دختر تروتمیز ومرتبی بود و هم به امور خودش رسیدگی میکرد هم به کارهای علیرضا پدرشان هم هرشب با آنها تلفنی حرف می زد .

گاه گاهی هم هاله وقتهایی که رضا سفر بود می آمد پیش آنها

می ماند . اما همیشه از خاطرات تلخش با رضا میگفت و نقاط ضعف اورا بزرگ میکد و نغمه با اودرگیر میشد چون دوست نداشت راجع به پدرش اینطور حرف بزند.

همین میشد که هاله با دلخوری میرفت ولی حرفهای هاله به مرور زمان روی علیرضا تاثیر میگذاشت، احساس میکرد پدرش به هاله ظلم کرده و هاله مظلوم واقع شده شبهایی که رضا نبود بعضی وقتها میرفت پیش هاله و او هم خوشحال بود حسابی بهش میرسید. پول هرچقدر که میخواست …لباسهای برندی که مد بود سفارش میکرد از آنطرف برایش بفرستند .

آن سال برای تولدش گیتار برقی خرید چون عاشق موسیقی متالیکا ونواختن گیتار برقی بود.

وقتی رضا از سفر برگشت وآن را روی دیوار اتاقش دید با یک نگاه به علیرضا گفت کار هاله است؟ نه !

گوشی تلفن را برداشت وبا عصبانیت به او گفت میدانی چیکار کردی؟ میدانی با این نوع کارت اورا درچه جاده ای انداختی ؟

علیرضا متعجب بود چرا پدرش مخالفت میکند ناراحت شد بهش برخورد از این که پدرش به عقاید او احترام نمیگذارد، چرا هرچی که دوست دارد پدرش با او مخالف است .

اصلا چرا باید با تحکم با او حرف بزند؟ از پدرش دلخور بود وبه تعریفهای هاله از پدرش فکر میکرد ، هاله راست میگفت رضا خسیس بود همیشه با حساب و کتاب خاصی پول توجیبی می داد و اگر دوباره میخواست خبری نبود ومیگفت زینه هایت را مدیریت کن .

اما هاله دست ودلباز بود. بهش گیرنمیداد ، اصلا یک جورایی با او هم عقیده بود به نظم اعتقادی نداشت فلسفه جالبی برای زندگی داشت ، میگفت نظم در بی نظمیه ، آدم های خیلی با هوش شلخته وبی نظم هستند.

این افکار در ذهن علیرضا هر روز قوی تر وپر رنگ تر میشد.

درگیری هایش با پدرش هم بیشتر …

رضا وقتی به مدرسه او رفت ومتوجه شد که مدتی است مدرسه را ترک کرده خیلی عصبانی شد وقتی با او روبرو شد سیلی محکمی به گوشش نواخت و او را از پول تو جیبی و خیلی از امکانات دیگر محروم کرد.

برایش معلم خصوصی گرفت و به او گفت شب وروز باید درس بخواند وخودش را به امتحاناتش برساند . علیرضا درحالیکه از ضربه سیلی تمام صورتش سر بود با چشمهای عسلی اش نگاهی خیره به پدرش انداخت و انگار عصیان چون چشمه ای در او جوشید و با وقاحت تمام گفت . نمیخواهم درس بخوانم .

هاله راست میگفت . تو عادت کردی برای همه تصمیم بگیری

به اتاقش رفت و در را محکم کوبید .رضا روی کاناپه ولوشد پشت سرش از پنجره آفتاب نیمه جان خودرا به زور داخل اتاق جا میکرد

ورضا بی جان تر از آفتاب بی رمق وارفته بود. نغمه لیوان آبی برایش آورد و چشمان پدرش را تر دید.

بغض درگلو مانده رضا صورتش را سرخ کرده بود وچشمهایش دیکر جایی برای نگه داشتن اشکهایش نداشتند غرورش سدی جلوی آنها بسته بود.

نغمه اورا تنها گذاشت شاید آرام تر شود و فرصت رهایی اشکهایش را بدهد . رضا دلشکسته بود.

حرفهای پسرش قلبش را لرزانده بود و اورا در اوج بلوغ واحساسات از این دوگانگی درخطر میدید.

آن شب رضا تاصبح نخوابید وبه آینده مبهم پسرش فکر کرد چرا از درس ومدرسه گریزان است ؟ چرا کج خلق و لجباز است …وهزاران چرایی دیگر که دغدغه یک پدر بود.

تصمیم گرفت اورا پیش یک مشاور ببرد و راه برخورد صحیح را از یک متخصص بپرسد .

نزدیکهای صبح بود که خوابش برد .قتی بیدار شد تصمیم گرفت با علیرضا آرامتر برخورد کند واز او دلجویی کند به آشپزخانه رفت واملت خوشمزه ای درست کرد

ومیز قشنگ صبحانه ای چید علیرضا عاشق آب پرتقال تازه بود برایش آب پرتقال هم گرفت و با یک موزیک شاد سعی کرد روز خوبی را برای بچه هابسازد همینطور که قر میداد با با بشقاب وقاشق سرو صدا راه انداخت ورفت طرف اتاق بچه ها نغمه خواب آلود پرید بیرون وخوشحال با پدرش رقصان وخندان به طرف اتاق علیرضا رفتند.

درراکه بازکردند علیرضا توی تختش نبود.

وسایلش هم نبود وحتی گیتارش …

پدر ودختر هر دو میخکوب شدند.فقط یک نامه روی میزش بود ودرشت نوشته بود” رضا نویدی این سیلی که به صورتم زدی تمام امیدم به تو را ازمغزم پراند جایش تا ابد در دلم خواهد ماند . من هم از تو جدا شدم “.علیرضا …

گوشی تلفن توی تخت علیرضا بود نغمه برداشت شماره ها را چک کرد مثل اینکه اوهم تمام شب را نخوابیده بود وآخرین شماره تلفن خانه هاله بود که علیرضا حدود سه ساعت با او حرف زده بود.

فورا شماره هاله را گرفت ولی جواب نداد . معمولا تا ظهر میخوابید. نغمه وپدرش سوار ماشین شدند وبه طرف خانه او حرکت کردند رضا عصبی و پریشان بود.نغمه کلید خانه را داشت کلید انداخت و وارد شد .

هاله خواب بود با صدای کلید از خواب پریدو مهمانی در منزلش بود !!!

که گویا اوهم زابرا شد اما علیرضا آنجا نبود. هاله اظهار بی اطلاعی کرد اما وقتی نغمه گفت که دیشب را باتو مکالمه داشته گفت من سعی کردم آرامش کنم و فکر کردم آرام شده وخوابیده…

رضا عصبانی بود از خودش از رفتارش از هاله که حالا الگوی پسرش شده بود و خیلی از مسائل دیگر دستهایش می لرزید و به سختی خودش را کنترل میکرد به منزل سام هم سرزدند آنجا هم نبود.

تا ظهر به هرکجا که فکر میکردند آنجا باشد سرزدندولی خبری نبود. نغمه بغض داشت و رضا عصبی بود دستهایش میلرزید و رگهای پیشانیش بیرون زده بود

.به سختی رانندگی میکرد وتپش قلب شدیدی داشت .  ناچار به خانه برگشتند شاید تاحالا برگشته باشد .

رضا با امید اینکه درخانه است کلید را توی قفل چرخاند ، مکث کرد نفس عمیقی کشید، عرق از روی پیشانی اش می چکید. داخل خانه شد وبا کفش یکسر به اتاق علیرضا رفت .

اما نبود دوروبر خانه را نگاهی انداخت و به میز صبحانه ای که صبح برای دلجویی از پسرش چیده بود نگاهی انداخت ، املت خشکیده ، آب پرتقال ته نشین شده و نانهای بیات وخشکیده…

ته دلش خیلی سوخت نشست روی کاناپه سرگیجه داشت ، نغمه لیوان آب و قرص مسکنی برایش آورد چشمهایش نم اشکی داشت دستش را روی پیشانی پدرش کشید و به پدرش دلداری میداد.

رضا اصولا آدم صبوری بود خیلی دیر عصبانی میشد تاحالا از گل بالاتر هم به بچه هایش نگفته بود. همیشه مراعات حالشون را کرده بوداما خط قرمزش درس و تحصیل آنها بود علیرضا همیشه دراین مورد کوتاهی میکرد .

بچه تر که بود رضا با تشویق و نصیحت سعی میکرد به درس علاقه مندش کند ولی هر چه بزرگتر میشد بی انگیزه تر میشد . از وقتی هم که را بطه اش با مادرش نزدیکتر  شده بود بیشتر این را بروز میداد و بعضی وقتها حرفهای هاله را تکرار میکرد .

رضا هیچ وقت سعی نکرد که مستقیما به روی اوبیاورد که مادرت راه درستی برای زندگی انتخاب نکرده ودلش نمیخواست آنهارا نسبت به مادرشان بدبین کند . اما علیرضا در سنین حساس و شرایط بحرانی بد الگویی را انتخاب کرده بودودنبال جوانی ورویا رفتن اورا به تباهی می کشاند .

نغمه سراغ تلفن رفت یک پیام روی پیغام گیر بود . بازش کرد ، علیرضا بود گفته بود مدتی میخواهم تنها باشم میدانم که دنبالم میگردید ولی نمیتوانید من را پیدا کنید . من راهم را انتخاب کردم جناب رضا نویدی شما با سیلی که به من زدید ، باعث شدید در انتخابم مصممتر باشم .

رضا یکباردیگر پیغام را گوش کرد، ذخیره شماره ها راچک کرد از یک تلفن همگانی زنگ میزد . رضا با صدوهیجده چک کرد.

حوالی نیاوران بود ، خانه پدر هاله آن اطراف بود پدر بزرگ علیرضا …

که اتفاقا خیلی هم به او علاقه مند بود بعد از طلاق هاله ورضا همیشه به نوه هایش سر میزد ومحبت میکرد والبته از رفتارهای هاله خیلی راضی نبود وبا رضا هم روابط خوبی داشت.رضا روی کاناپه دراز کشید وبه سقف خیره شد.

نغمه شماره هاله را گرفت و با او حرف زد ازش پرسید صبح تا حالا با  علیرضا حرف زده ؟ یا نه ..

هاله خیلی خونسرد بود ومیگفت بچه که نیست میتواند از خودش مراقبت کند توی امریکا واروپا بچه های کوچکتر از او مجرد وتنها ومستقل زندگی میکنندویادمیگیرد از خودش مراقبت کند.

این حرفها حال نغمه را بدتر کرد با مادرش بحث کرد و قطع کرد وزیرلب غر غر میکرد : انگار توفضا زندگی میکند !

این بچه تابه حال یک شب بیرون از خانه اش نبوده! رفت توی آشپزخانه و مشغول جمع کردن میز صبحانه شد ،ریزریز اشک میریخت دلش برای برادرش می سوخت ، دلش برای پدرش که سالها زحمت کشیده و خیلی از فرصتهای جوانی و خوشی را ازخودش گرفته بود ، همه هم وغمش بزرگ کردن بچه هایش بوده ، توی این شرایط سخت کم نگذارد ازمحبت از رسیدگی از توجه از رفاه …

حالا چرا ؟ صدای حرف زدن پدرش اورا به خودش آورد گویا با یک آشنا حرف میزد خیلی آهسته ، میپرسید فقط به من بگو که آنجاست من دارم سکته میکنم آقای رشاد شما که درجریانید .!

نغمه فهمید رضا به پدر بزرگش زنگ زده وبا او حرف میزد آرام و آهسته خداحافظی کرد وآمد به سمت نغمه ، محکم بغلش کردو بغضش ترکید.

خداراشکر بابا دخترم ، رفته خانه بابابزرگ آنجا بود ولی گفت شما به روی خودتون نیاورید.فقط خیالتون راحت باشد من چند روز ازش مراقبت میکنم وبا هاش صحبت میکنم ، سعی میکنم از خر شیطون بیارمش پایین مثل مادرش چموشه ولی من قلقش را بلدم .

رضا نفس عمیقی کشیدو نغمه را بوسید انگار آغوش دخترکش پناه بی کسی هایش بود.نغمه یک شربت بید مشک وگلاب برای پدرش درست کرد ورفت چیزی برای شام آماده کند.

خیلی طول نکشید یک شام ساده وچای تازه دم آماده کرد دونفری باهم درددل میکردند.

نغمه از هاله عصبانی بود که هاله درجریان بوده وبه آنها نگفته و بدوبیراه میگفت ولی رضا غرق فکر بود . نغمه بایک قرص آرام بخش وداروهای قلب پدرش اورا به استراحت دعوت کرد.

وخودش با خستگی وپریشانی به خواب رفت . چند روزی گذشت، علیرضا به خانه زنگ زد واز نغمه خواست که بعد از ظهر باپدرش بیایند خانه هاله تا باهم صحبت کنند،او هم با پدر بزرگ  میاید به این شرط که پدرش فقط شنونده باشد .

وقتی به خانه هاله رسیدند علیرضا حالتی که هنوز حاکی از ناراحتی و دلگیری داشت! کمتر به پدرش نگاه میکرد ولی رضا جلورفت واورا محکم بغل گرفت و پیشانی اش را بوسیدو دستش را فشرد ، احساس کرد علیرضا هم در تشویش خاصی هست دستهایش یخ کرده بود و صورتش سرخ بود حتی چشمهایش نم دار بود اما غرور وسرکشی مانع از ابراز پشیمانی و اشتباهاتش بود.

شروع کرد به صحبت خیلی صریح ورک گفت که حاضر به ادامه تحصیل نیست و میخواهد به دنبال موسیقی مورد علاقه اش برود و به جای  تلف کردن وقتش پشت میزو نیمکت مدرسه از پی یاد گیری موسیقی برود و در رشته متالیکا اسطوره بشود و درضمن از این به بعد با هاله زندگی میکند چون حوصله تحکم و شنیدن نصیحت هر روزه را ندارد حتی نغمه که میخواهد نقش مادررا برایش بازی کند .

پدر بزرگش اشاره کرد فعلا حرفی نزنیم و شرایطش را قبول کنیم .رضا نگاهی خیره به هاله انداخت یاد آخرین روزهاوآخرین مشاجراتش با هاله افتاد که به او گفته بود من جوانم باید به آرزوهایم برسم توی این خانه با تحکم ودیسپلین تو میپوسم اینقدر من را نصیحت نکن…

انگار روزگار چرخیده بود. دراین فکر بود که کجای کارم اشتباه بود.چرا ؟

با صدای پدرهاله به خودش آمد که صدایش زد رضا جان چند دقیقه بیا توی اتاق کارت دارم.

رضابه خودش آمد وبلند شاد خانه هاله آپارتمان کوچکی بود . یک اتاق خواب بیشتر نداشت البته هاله به خاطر شرایط بیماریش و وسایل مورد نیازی که باید اطرافش می بود. تختخوابش را کنار سالن کنار دوتا مبلش گذاشته بود و در فضای کوچک حال و پذیرایی یکسره که مستطیل کوچکی بود وپنجره روبه خیابان داشت مستقر بود . خانه را خواهرهایش برایش گرفته بودند ، چون خودش شاغل نبود ودر آمدی نداشت وقتی با اصرار خواست که مستقل بشود واز پدرش جدا زندگی کند ، آنها مخارجش را متقبل شدند. البته بیشتر برای آرامش پدر شون وبعد به خاطر بیماری اش ووضعیت روحیش یک پرستار هم داشت که کارهایش را انجام میداد.

البته دوستانی داشت که مثل خودش فکر میکردند ومرتب پیشش بودند ، یعنی خانه اش یک جورایی پاتوق بود . اوهم خوشحال بود اینطوری تنها نبود …

آشپزخانه کوچکی داشت که به دلیل فضای کوچک خانه کانترش را برداشته بودند و با سالن یک تیکه شده بود یعنی وقتی کتری میجوشید روی مبل انگار بخور روشن کرده بودند. به هرحال او فکر میکرد همین فضا برایش کافیه و خانه را خیلی عجیب وغریب باوسایل چوبی هندی وافریقایی تزیین کرده بود واین نماد طرز تفکر شیکش بود .

رضا وارد اتاق خواب شد که آقای رشاد آنجا لبه تخت نشسته بود .

تخت کوچک یک نفره ای به زور آنجا جاشده بود ویک کمد یکدر که از شدت انباشتگی داخلش درب کمد بسته نمیشد دوسه تا چمدون هم گوشه اتاق بود.

رضا رفت کنار پنجره وسیگاری روشن کرد، البته سیگاری نبود گه گاهی به ندرت  یکی میکشید. آقای رشاد شروع به صحبت کرد، رابطه صمیمانه ای داشتند وخیلی احترام برای رضا قائل بود، دستش را روی شانه او گذاشت و به ارامش دعوتش کرد:رضا جان من حالت را خوب می فهمم ، میدونم چی بهت میگذرد. تجربه این شرایط را درمورد خود هاله داشتم  اما نمیدونم واقعا نمیدونم چی بگم ! فعلا چاره ای نداریم علیرضا روحیه عصیانگری داردودر دوران بدی به سر میبرد. با خودش تو وحتی هاله درجنگه !

انگار تمام کمبودهایش یک دفعه غده شده توی دلش وترکیده باید صبر کرد باید مواظبش بود تا از این دوران عبور کند . میدونم تو پدر مهربون وفداکاری بودی خیلی فرصتها را ازخودت گرفتی تا بچه هایت را بزرگ کنی میتوانستی ازدواج کنی ، میتوانستی بیشتر به خودن فکر کنی ولی همه جوره عمرت را قطره قطره در رگ و ریشه بچه هایت ریختی.

الآن درحال حاضر هیچ چاره ای نداریم رضا جان جز صبوری من توی این دوسه روزه خیلی باهاش حرف زدم مرغش یک پا داردو حرف حرف خودشه .

رضا اشکهایش سرازیر شد. غصه عجیبی داشت . انگار غربت وتنهایی همه این سالها وبار سنگین تنهایی هایش یک دفعه رو سرش آوار شده بود.هیچ چی نگفت و سرش را به علامت تایید تکان داد.و از اتاق رفت بیرون واز نغمه خواست که  بلندشودوخداحافظی کند خودش حتی با علیرضا خدا حافظی نکردو رفت. تمام راه را درسکوت بود . در اعماق ذهنش از لحظه اول زندگی اش با هاله را مرور کرد.

یادش آمد که درمورد اوو کارهای عجیب و غریبش همیشه کوتاه آمده بود.مراعات کرده بود ولی او هیچ وقت قانع نشده بود. همیشه یک درخواستش اجابت میشد درخواست بیشتری داشت . رضا عاشق هاله بود و از داشتنش خیلی راضی بود ولی درمواردی اختلاف سلیقه داشتند البته او مرد روشنفکری بود ولی به نظم وبرنامه ریزی در زندگی خیلی معتقد بود . خیلی هم مقتصد بود. اوایل ازدواجشان شغلش خیلی پر درآمد نبود ولی مراتبرشد وترقی را به سرعت طی کرد چون درکارش آدم دقیقی بود به فکر پس انداز وخرید خانه وماشین بهتر بود ولی هاله نه ! نظرش به مسافرتهای خارجی و مهمانی وخوش گذرانی و خریدهای مفصل بود . بعضی وقتهاذ خواهرهایش که به ایران میامدند چمدانهای بزرگ از لباس شبگرفته تا پالتو وبارانی برایش سوغات می آوردند.

اما بازهم بیشتر میخواست …

دوخواهر هاله غزاله وسایه در امریکا زندگی میکردند هرد وتحصیلکرد و پستهای خوبی داشتند . با رضا هم رابطه خوب وصمیمی داشتند . غزاله بزرگتر از هاله و ازدواج نک

رده بود به دلیل علاقه اش به درس وتحصیل.

رشته فیزیک خوانده بود واستاد دانشگاه اکسفورد بود و در ناسا کار میکرد یمی از مدیران برجسته آنجا بود وسایه داروسازی خوانده بود وداروخانه داشت دوفرزند داشت وموفق بود. غزاله همیشه نغمه را شبیه خودش میدید و از درس حخواندنش لذت میبرد همیشه علیرضا را هم تشویق به درس خواندن میکرد.

زکانی که انها ایران بودند گشت و گذار ومهمونی برپا بودو خدایی رضا کم نمیگذاشت . از پذیرایی و سفر و پیک نیک حسابی بساط خوشگذرانی را براشون فراهم میکرد.

بعد از جدایی اشون هم، هروقت می آمدند پیش رضا میرفتند ومخصوص برایش سوغاتی میگرفتندودریغ وحسرت میخوردند که چرا هاله با چنین مرد نازنین ومهربانی زندگی نکرد هاله بود دیگر !

بالاخره هر جور بود رضا با همه چیزش کنارمی آمد!

تا آن اتفاق ناخوشایند ورضا وقتی متوجه شد دیگر تاب نیاورد و غرورش درهم شکست.

هاله به او خیانت کرد و وقتی رضا فهمید حتی انکار هم نکرد . خیلی راحت گفت من ازتو خسته شدم دیگر برایم جذابیت نداری و خیلی راحت طلاق گرفت ورفت البته هیچ وقت روابطش مداومت نداشت .

رضا هیچ وقت این موضوع را به بچه هایش نگفت ولی وقتی نغمه وعلیرضا بزرگ شدند او خودش همه ماجرا راگفت و ابایی هم نداشت .

رضا آنشب تا صبح نخوابید انگار همه زندگیش به یغما رفته بود نگران علیرضا بود بچه اش ، پاره جگرش ، در معرض خطر بزرگی بود نمیدانست باید چه کار میکرد ؟

نغمه آن شب چندین بار به پدرش سرزد دید که بیدار است برایش آب آوردو کمی پیشش نشست . رضا تنگی دریچه قلب داشت وقلبش ناراحت بود آن شب هم بیشتر از همیشه احساس کلافگی داشت.

روزها میگذشت ورضا ازطریق نغمه  از احوال پسرش خبردار میشد علیرضا هم تحت تعلیم یک معلم خوب بود برای آموزش  موسیقی و هاله به او قول داده بود از او یک ستاره هوی متال بسازد واورا به آرزویش برساند .

یکسال گذشت دائم صدای گیتار توی خانه کوچک هاله می آمد روند رشد بیماری هاله سرعت گرفته بود به طوری که پا هایش از حس وحرکت افتادند و برای بلند وکوتاه شدن نیاز به کمک داشت وعلیرضا باید کمک او میکرد شرایط عوض شد هاله آمپولهای آرام بخش میزد وباید در سکوت استراحت میکرد . او هم آزاد نبود وخانه تنگ وکوچک هاله هم دیگر حوصله اش را سر برده بود. به خصوص بعضی مواقع که هاله دچار بی اختیاری میشد و ملافه هایش را خیس میکرد . کم کم خانه حالت بدی پیدا کرده بود وکسل کننده شده بود . علیرضا دلش برای آرامش وسکوت ونظم خانه اشان تنگ شده بود دیگر کم کم خسته شده بود اینجا ان مدینه فاضله ای نبود که فکرش را میکرد . مخصوصا وقتهایی که دوستهای هاله جمع می شدند احساس نفرت عجیبی به آنها داشت حس میکرد که شاید انها مادرش را به این راه کشاندند خوب وقتی همه اسباب عیش ونوش مجانی ورایگان باشد همه  دورش جمع میشوند ولی موقع دردو رنج وتنهاست . پرستارش هم خسته شده وبود ول کرده بود رفته بود کسی از پس کارهای او برنمی آمد .

به سختی پرستار دیگری پیدا کردند، گاه بوی تعفن  خانه را برمیداشت و با بوی تند سیگار قاطی میشد . علیرضا تصمیم گرفت از آنجا هم برود از هاله خواست که برایش خانه مجردی بگیردولی اوتوانایی این کاررا نداشت هزینه های درمانش زیادشده بود و مثل سابق نمیتواتنست به علیرضا پول برساندو  کمی بی پول شده بود پدر بزرگش که دائم به آنها سرمیزد متوجه کلافه گی علیرضا میشد .

ازش سوال کرد که قصد ندارد از خر شیطون بیاید پایین وبرگردد خانه اشان ؟ برگردد سر درس وادامه تحصیلش ؟

علیرضا با جدیت  گفت قصد دارد این راه را تا آخر ادامه بده و برود تا یک ستاره بشود. پدر بزرگ ازش سوال کرد که خو.ب این مدت چقدر جلو رفتی ؟ چقدر به هدفت نزدیک شدی ؟ من تورا پیش یک استاد میبرم وازش میخواهم که ازتو آزمون بگیرد ولی اگر او گفت که تو هیچ پیشرفتی نداشتی دور باطل زدی باید تصمیمت را راجع به زندگیت عوض کنی !

توی این مدت رضا بیکار ننشست سراغ یکی از دوستان روانشناسش رفت واز او کمک گرفت  دائم درحال مطالعه بود خیلی تغییر کرده بود با علیرضا تماس میگرفت وفقط درحد احوالپرسی هیچ حرفی از کارو کردارش نمیگفت

و این بهترین کار بود هاله هرروز بدحال تر میشد علیرضا رفت خانه پدر بزرگش وبا او بود دیگر تحمل  وضعیت خانه هاله را نداشت توی این  روزها غزاله برای دیدن هاله آمد ایران ومستقر شد درخانه پدری او عاشق پدرش بود واز بودن کنار پدرش خیلی شاد بود.

آنها هم مادرشون را خیلی زود از دست داده بودند

وپدرشان آنها را بزرگ کرده بود غزاله کمتر از هیجده سال داشت که برای تحصیل به امریکا رفت این هم نشینی  برای علیرضا خیلی مفید بود .

البته غزاله درجریان امور پیش آمد کرده برای او بود ولی به روی خودش نمیاورد شبها وروزهای زیادی را با او گذراند ومرتب از جذابیتهای دنیای علم حرف میزد برایش از زندگی پوچ وبی هدف دنیای موسیقیایی این تیپ ها حرف زد کلی با گوگل مستنداتی را به او نشانداد از زندگی حقیقی این به اصطلاح ستاره ها حرف زد وواقعیت انها را برا یش روشن کرد و تبلیغات دروغی را که برای جذب نوجوانها وجوانها شده بود را بطور مستند برایش بازکرد.

البته علیرضا خیلی غزاله را دوست داشت وهمیشه درخیالش آرزو میکرد او مادرش بود .کم کم غزاله روی علیرضا تاثیر گذاشت علاقه به موسیقی را  دراو تشویق میکرد ولی به یک ساز بهتر و مقبول تر مثلا گیتار ساده ولی به او قول داد که اگر تحصیلاتش را درست پیگیری کند و مثل یک جنتلمن دریک رشته خوب درس بخواند اورا به امریکا ببردو درکنار درسش هم موسیقی بخواند وادامه بدهد . علیرضا میگفت که به درس علاقه ای نداردو نمیتواند درس بخواند .

: اخر عزیزم تو بلد نیستی درس بخوانی وقتی به اجبار میخواهی این کاررا بکنی مسلم نمیشود . اما به هدفت که فکر بکنی وتحصیل را میانبری برای رسیدن به اهدافت بدانی آن وقت با اشتیاق این کاررا میکنی . توی مدت سه چهارماه که با غزاله بود خیلی چیزهای خوبی از او یاد گرفت تحت تاثیر شخصیت مهربان وجدی او خیلی فرق کرد با پدرش آشتی کرد روزی که غزاله میخواست برگردد امریکا رضا مهمانی مفصلی گرفت وعلیرضا به خانه برگشت پدرش را درآغوش کشید واز او عذر خواهی کرد از غزاله عشق ورزیدن به پدر فداکار را یاد گرفته بود از او قدر دانی وتشکر را یاد گرفته بود و انتخاب مسیر درست را بهترین اتفاق زندگی علیرضا هم نشینی با خاله غزاله بود .

او همیشه از پدرش به عنوان قهرمان یادمیکرد واین به علیرضا اعتماد به نفس میداد. دیگر آن احساس فنا شدگی و  قربانی بودن را نداشت .

شروع کرد به جبران مافات، و تلاش بسیار زیاد .

معلم های فوق العاده ای را گرفت وشب وروز کارش شد درس خواندن وبه سرعت خودش را برای سال  بعد اماده کرد وبا شروع سال تحصیلی جدید علیرضا آماده بود ومتوجه استعداد فوق العاده اش در زمینه یادگیری مطالب ریاضی وفیزیک شده بود با بهترین نمرات دبیرستان را تمام کرد و کنکور داد در رشته پزشکی هسته ای قبول شد و وارد دانشگاه شد نغمه هم که دررشته هوافضا درس میخواند سال دوم دانشگاه بود چند ماه پیش هاله فوت کرده بود و از دنیا رفت وپرونده اش بسته شد .

پنج سال بعد علیرضا بعد از گرفتن لیسانس به امریکا رفت و به تحصیلاتش ادامه داد درکنار خاله غزاله گاه گاهی هم گیتار میزد و چون نت بلد بود یک چیزایی را درمی آورد. نغمه بعد از اتمام تحصیلاتش با یکی از اساتیدش ازدواج کردوَ در یک موسسه مشغول کار شد چند سال بعد هم به درجه استادی رسید و علیرضا هم دررشته خودش به بالاترین درجات علمی دست پیدا کرد رضا پیر شده بود وخوشحال وآرام از اینکه نتیجه تلاشش سرانجام خوبی داشت اخرین روزهای عمرش کنار نغمه و دخترکش شاد بود وشبی سرد در زمستان برای همیشه آرام خوابید..

.

 

.