باران ریز ریز می ریخت ، باد زوزه  میکشید ،تک برگهای خشکیده بر شاخه های خشک با تازیانه های باد جدا میشدند. آذر اشک ریزان ، داشت بساطش را جمع میکرد. نه تنها بساط خودش را ، بلکه تمام اثاثیه را باید میبرد ، آنها زودتر رفته بودند مهر و آبان را میگویم. حتما تا الآن جا گیر شده اند. باید می رفت دلش نمیخواست اما نمی شد . هرسال که رفته بود ، وقت بازگشت خیلی ها را ندیده بود منتظر بود تا جده اش بیاید با آن موی سپید زیبا با قلب مهربانش او همیشه با لبخند میآمد ، با قصه های زیبایش همه را خواب میکرد لحاف کلفت و گرمش را روی تمام دشتها و مزارع میکشید .آذر دل تنگ او بود و عمری درحسرت در آغوش کشیدنش بود. آغوش” آذر ” ممنوعه بود، هیچ کس را نمی توانست بغل کند. قلب آتشین آذر پر از شور و شرر عشق بود  و کسی را یارای نزدیکی به آن نبود زیرا درعشق او می سوخت . روزهای آخر که آبان چمدان بدست یک لنگه پا ایستاده بود تا بیاید . آفتاب دم ظهر کمی گرمتر بود نشسته بود پای دیوار و خمیازه میکشید تا غروب که آذر رسید، چرتی زده بود با آمدنش هوای آن شب سردتر شده بود . یادش نرفته بود آن شب هم باران میامد . آبان وقتی که او را دید برایش دست تکان داد زیپ کاپشنش را بالا کشید کلاهش را گذاشت و باعجله دوید . چمدانش را که باز کرد دامن چین دار رنگارنگش را دید . دیگر وقتش گذشته بود میهمانی رنگین به پایان رسیده بود رفت تاسال دیگر . اشکهایش بند آمده بود اما هنوز بغض داشت .امید در دلش جوانه زد، سال بعد دوباره برمیگردد او هم خسته است ، باید بخوابد تا جان بگیرد سی روز با روزهای کوتاه و شبهای بلند گذرانده بود. امروز روز میلاد خورشید بود و جشن ” دی گان ” از فردای جشن روزها بلند میشود و خورشید بیشتر میتابد.

او روزها و شبها را به هم دوخته بود. حالا باید زمین را به بزرگترها سپرد تا آماده اش کنند . تقریبا همه جا خالی شده بود از آثار مهر و آبان تعدادی از نگاهبانهای زمین که لباس فرم سبز برتن دارند و همیشه درحال خدمت هستند بیدارند. کهنه سر بازانی وفادار مثل سرو و کاج و شمشاد و زیفون آنها بیدار و هوشیار مواظب همه چیز هستند حتی گلهایی مثل پامچال و شمعدانی بردامن بلند مادر بزرگ پیر خودنمایی می کنند. آ ری او می آید، دست پرهم می آید. برای هرکسی چیزی دارد . سینه اش پر از قصه ها و غصه هاست .  شبها  آرام هم نوای باد مینالد و سوز زمستان از دردهای اوست از درد یتیمی چشم به راه، او برای شادی کودک اشک بلورین می ریزد و همه جارا با برف  می آراید.

درسکوت شبهای سرد کنار مردان خسته ای که گوشه ای آتش افروخته اند، حکایت های  دراز از بهار و امید  می گوید. عمر کوتاه است و میگذرد ما نمی مانیم و در سحرگاهان کنار مادری خسته و تنها که بار زندگی به دوش میکشد. دراز میکشد وعده روشنایی می دهد . مادر در خواب روزهای خوب می بیند . غمهایش از یاد میرود . مادر بزرگ همه جا را می پاید . اوخواب ندارد، خوراک ندارد. تا همه فرزندانش در آرامش و آسودگی بیآرامند. آذر بی تاب است همه جا را پاک کرده شسته و رفته حالا چارقد پشمی گل گلی اش را محکم گره میزند و منتظر بی بی میشود همیشه با لقمه های پرو پیمان بدرقه اش میکند. بوی نان دست پخت بی بی سرما چه طعمی دارد طعم آرامش و خواب خوب خوابی که در آن به سرزمینهای گرم و آفتابی میروی کنار دریای آبی چه خوب است آذر هم با چمدان و بار و بنه اش امشب را به امید فردا خوابید. بی بی سوار قطار است و منتظر رسیدن … یک واگن پر از سوغاتی  … شکر پنیر و قند و نقل بیدمشک و آب نبات های شیشه ای. از ذوق چشم از جاده برنمی دارد می خندد و آرواره های بی دندانش بیرون میریزد هراز گاهی مشتی برف به هوا می ریزد.  انگار عروس می برند چه خوش آهنگ می آیی بیا، ای سرآغاز فصل سفید ، خوش آمدی.