اسفند ۱۳۹۹

آن شب خیال رویت درباغ دیده بودم

توسط |۱۳۹۹-۱۲-۹ ۱۰:۳۱:۵۲ +۰۰:۰۰اسفند ۹ام, ۱۳۹۹|دل نوشته|

    امروز همه چیز و حتی آسمان دگرگون شده است و غازهای مهاجر از گُدار ستاره های دیگر میگذرند. ا ما من در خواب زمان بیدار شده ام و’جوبشاه’ پای ایوانِ خانه آقابزرگ جاری است و مادرم جلو خانِ تالار، در ایوان، رو به باغ و بهار، آنجا بر تختی از شمشاد نشسته است. اول خیال کردم بنفشه ای است دستخوش آب روان. اما خیال بود. بنفشه و آب نیست. "عروس نمایان است" . به خانه بخت می رود. [...]

فصل رُستن

توسط |۱۴۰۰-۱-۲ ۱۳:۱۳:۳۸ +۰۰:۰۰بهمن ۲۸ام, ۱۳۹۹|دل نوشته|

فصل رُستن درین رستاخیز  زمان، همگام با رویش وخیزش و جوشش از دل زمین، دراین گاه بهار  زمین دلم شکفت ، کلمات مرا یاری گر بودند در رویش بهاری درانجمن سبزینگی شعرو غزل وترانه ، وقلم هم آن که خداوند به آن قسم خورد و هم به آنان که می نویسند ،مرا یاوری کرد در رهایی ورَستن . نون وا لقلم ومایسُطرون به گاه خرمی جهان ورستاخیز عظیم سبزی و سرخی وطراوت که  هدیه  زیبای خداوند به عالمیان است . [...]

سلطان جهان

توسط |۱۴۰۰-۱-۲ ۱۳:۱۴:۵۸ +۰۰:۰۰بهمن ۲۱ام, ۱۳۹۹|دل نوشته|

سلطان جهان، سپهر ایزدان شاه زرین تاج وزرین قبا درگردش ایام وزمان درواپسین روزگار زمستان زرمیریزد بر سرزمین وزمان وعروس سبز پوش حرم سرای سلطان باتلالو مهر او میشود زرباران تن نازی میکند در این میدان عروس یکه تاز خوش قامت دوران نسیم ترانه میخواند و شمشاد رقصان ودل می ربود با کرشمه  ازبر سلطان نوبت هم آغوشی با حیات بخش جهان وچنان درطرب، که برگهایش زرفشان سوگلی مست مست، از خلوت سروران دیگر عروسان حرم خفته اند به ناز [...]

یک پباده روی ساده

توسط |۱۳۹۹-۱۱-۱۸ ۱۸:۳۴:۳۷ +۰۰:۰۰بهمن ۱۸ام, ۱۳۹۹|دسته‌بندی نشده, دل نوشته|

از زمان ورود میهمان عجیب و غرب دنیا، که روزگار راهمه یکسر وارونه کرد ودرهم ریخت و همگی دست به گریبان و آشفته دراین کارزار، مغلوب میدان شدیم ،سرگردان وحیران بماندیم ، از آن جا که اهل گشت وگذار و بازار گردی و کشف مغازه های بکری که در دالان های تو درتوی بازار کسی، سراغی هم نمیگرفت،  ما برقله فتح ،این مکان هاپرچم مینهادیم .  عاشق این چرخیدن ها، بودم به بهانه های مختلف، سراز عودلاجان و پس کوچه [...]

آذر ۱۳۹۹

توسط |۱۳۹۹-۹-۲۶ ۱۸:۳۵:۲۶ +۰۰:۰۰آذر ۲۶ام, ۱۳۹۹|دل نوشته|

باران ریز ریز می ریخت ، باد زوزه  میکشید ،تک برگهای خشکیده بر شاخه های خشک با تازیانه های باد جدا میشدند. آذر اشک ریزان ، داشت بساطش را جمع میکرد. نه تنها بساط خودش را ، بلکه تمام اثاثیه را باید میبرد ، آنها زودتر رفته بودند مهر و آبان را میگویم. حتما تا الآن جا گیر شده اند. باید می رفت دلش نمیخواست اما نمی شد . هرسال که رفته بود ، وقت بازگشت خیلی ها را ندیده [...]