نامه ها

سلام راحله جان  ، حال واحوالت چطوره خوبی سراغی از ما نمیگیری؟ بی خود نخواهی گله کنی . من همیشه به فکرت بودم وهستم . ولی خوب خودت می دونی، چند وقته سرم شلوغه  عقد وعروسی و جهاز برون و…

خیلی طول نکشید ظرف مدت کوتاهی همه این اتفاقات افتاد . میدانم توهم شگفت زده شدی ، همه امون شگفت زده شدیم .

سودای ادامه تحصیل ورشته حقوق ودانشگاه!!! …  خودت هم درگیر شدی !!

بعداز انقلاب و بسته شدن دانشگاه ها و انقلاب فرهنگی و ضعیت ما ،دخترها رفت به سمت بخت واقبال و ازدواج و فشارهای خانوادگی ، خوب بدهم نبود  درگیر زندگی شدیم وافتادیم در مسیر زندگی و سرنوشت …

الان چندماهی از عروسی گذشته،  ومن مسئولیت اداره یک زندگی را به عهده دارم . البته فرصت زیاد دارم از صبح تاشب که همسر جان سر کار هست .

بعداز فراغ از مسئولیتها  میتوانم چند ساعتی  را به کتاب خواندن، اختصاص بدهم . مخصوصا که هفته پیش کتابهایم را هم از خانه پدری آوردم هنوز تو کارتن هستند. ولی به زودی جای مناسبی براشون پیدا میکنم .

راحله جان بهترین دوران زندگی هر آدمی پشت میز ونیمکت سپری می شود. همان طور که خانم جمالی میگفت .

بهترین دوستیها ورفاقت ها وزلال ترین ها  رابطه ها همان ارتباط دوران مدرسه و دبیرستان  است  . هروقت یادم می آید که چقدر سر کلاس  ها شیطنت میکردیم و معلم هارا دست به سر میکردیم .. چه حالی بهم دست میدهد ، میدانی احساس درخشندگی چرا؟  …

امتحان کنسل میکردیم  ، تقلب،!!  وای!!  چه تقلبهای جانانه ای! نم یدونم ماجرای پروین وسهیلا را برابت تعریف کردم یانه ؟

ماجرای ما : یک اکیپ  پر شور وشر بودیم  حدود هفت نفر فکرنکنی،! بچه تنبل بودیم ها  نخیر سه نفر از بچه ها ، شاگرد اول بودند زحمت درس خواندن با این سه نفر بود .

کارهای اجرایی به عده ماچهار نفر بود من وسهیلا وپروین و فرزانه ، کلاس به هم زدن و مسخره بازی وشوخی و هره و کره،..

جای ما میز انتهای کلاس بود  سمت پنجره روبه حیاط باید هم،

حیاط را می پاییدیم هم، روی کل کلاس اشراف داشته باشیم ، اگر سر یک کلاس حوصله امون سر میرفت با چشم وابرو اشاره میکردیم

اول سهیلا می زد بیرون بعد پروین بعد من می رفتیم توی حیاط درست روبه روی کلاس والیبال می زدیم .

بقیه بچه ها هم نگاه میکردند و یکی یکی میزدند بیرون البته این اتفاق بیشتر سر کلاس آمار می افتاد .

یادش به خیر،… یک معلم تازه کار وبی تجربه بود، هنوز دانشجو بود خیلی جنم وجذبه نداشت. از پس ما برنمی آمد طفلکی یک دفعه به خودش می آمد، می دید از کلاس سی نفری فقط  پنج نفر سر کلاس ماندن.!! بقیه دارن والیبال و بسکتبال بازی میکنند .

آن روزها حجاب اجباری نبود، اغلب دخترها موهایشان بلند بود . ولی ما سه نفر لژ، نشینان کلاس موهامون ،خیلی بلند بود بعضی روزها سشوار کشیده موها را می ریختیم دورمان و پریشان میکردیم و سوژه آن روزها، موهای مابود راحله جان  از معلم ریاضی وفیزیک برایت گفته بودم ، که جوان خوش تیپی بود که مجرد بود بیشتر روزهای کلاس ریاضی فیزیک موها را باز می گذاشتیم نه فکر کنی برای جلب توجه ، ودلبری !!!

مدیونی اگر این فکر را بکنی تازه، ما خیلی هم ریاضی را خوب گوش میکردیم حتی بهتر از فاطمه وپریوش شاگرد اول !!! اینقدر هم سوال  در ذهنمون فوران می کرد که آقای افراز میگفت بماند برای زنگ تفریح وما حتی حتی !! زنگ تفریح هم  مشغول بودیم .

اینقدر تا این حد،!  وسط درس هم کمی لطیفه و.. خلاصه با اینهمه عشوه قاطری، آخر سال..من وسهیلا تجدید شدیم . از همه جالبتر میدانی چی بود ؟

توی امتحان شهریور  مربی های خودمان نبودند از مدارس دیگر می آمدند وما هم رکب زدیم فاطمه جان به جای من،.. وپریوش به جای سهیلا،… آزمون داد و هردو مقبول شدیم . هیچ کس هم نفهمید  وای راحله چه دورانی بود شیرین ترین دوران زندگی همان دوره بود .

وقتی کسی عاشق میشد  ترانه های داریوش گوش میکرد وبه خود کشی فکر  میکرد ! !!! همه گی با هم می نشستیم وغصه میخوردیم واشک می ریختیم  البته من هرشب برای تو تعریف میکردم بعضی وقتها تو دیوانه خطابم میکردی . واقعا دیوانه بودم ؟….