امروز با خواهر بزرگم تلفنی صحبت می‌کردیم هردو یاد یک  اتفاق افتادیم وکلی خندیدیم ، حالا میخواهم برای شما هم تعریف کنم تا خوب بخندید، البته شایدهم نخندید ؛

خواهرم فرزند اول خانواده بود و من فرزند سوم بین ما یک برادر بود و بعد از ما یعنی ته تغاری یک دختر بود که یارو یاور مامان تو خریدها مهمانی های دوره‌ای زنانه آن روزها بود. مامان صبح آن روزبه خواهرم گفت فرزانه جان، من و فریبا می‌رویم حمام تو خانه را با خواهرت فریده یعنی من جمع‌وجور کنید نزدیک ظهر هم سماور را روشن کن و یک قوری چای دم کن .

خواهرم حدود دوازده سال داشت، من هم حدود هشت سال، آن روزها کسی داخل خانه حمام نداشت معمولا حمام بیرون میرفتند با طول و تفضیل زیاد.  اسباب حمام یعنی کیسه وسنگ پا ولیف و سنگ پا وسینی و لگن وبادیه و… ساک حوله وزیر انداز و بخچه سوزنی و سربند و پابندو

اینطور بگویم صبح که میرفتی از ظهر گذشته برمیگشتی هلاک وخسته و داغون، دستها پیر شده، پوست صورت سرخ، و یک لایه از پوست تن کنده شده، بعضا شب از سوزش پوست نمیخوابیدیم ، مادر شیشه گلیسیرین را میاورد و مرهم میکرد.

ولی خوب یک هفته ای برق میزدیم مثل قابلمه روحی که با سیم وصابون سابیده باشند! تا روی آتش نرفته برق میزند. القصه مادر عزم حمام کرد و امور به دست خواهر سپرد،  فرزانه خواهرم، عاشق ریاست و رهبری بود .  از کارهای خانه، هم زیاد خوشش نمی آمد معمولا

می پیچاند! آن روزهم سودای ریاست به سرش زد و چندی از دوستان هم قطار مارا به خانه دعوت کرد.

بالای اتاق روی رختخواب ها به تخت نشست، چادر مادر به شانه انداخت و پدر را به نشانه تاج بر سرگذاشت دراین تاجگذاری سمت من ولیعهدی بود و در کنارش بر متکایی جلوس کرده بودم، بچه هارا به ردیف هرکدام به سدارت و وزارت منسوب کردو اتاق هم شد مملکت ودارالحکومه وزرا امر به نظافت وپاکیزگی، شهر کرد و اسباب وظروف را نزد وزیر مطبخ فرستاد برای شست وشوی. ظرف مدت کوتاهی اتاق به بهترین نحو جارو شد و پاکیزه گشت و پادشاه بازدید فرمودند واظهار رضایت کردند. طفلکان هم مسرور از مقام سدارت و وزارت شاد و خرم بودند. تا نزدیک ظهر کمی دیگر حکمرانی کرد به جاروی حیاط و جمع آوری برگهای خشک وتمیزی حیاط. کارها که تمام شد پادشاه وزرا را مرخص کرد که برا ی تناول ناهار به منزل بروند. خودش هم بساط ناههار را که وزرا داخل اتاق آمده کرده بودند. روی بخاری گذاشت و کبریتی کشید وسماور را روشن کرد. نزدی کظهر مادر وفریبا با لپ های سرخ ودستان پیرشده با بوی تند صابون وشامپو خمره ای تخم مرغی وارد اتاق شدند عطر خوش چای تازه دم وبخاری که از سماور برمی خواست فضای اتاق را عرفانی کرده بود زمستان بود وآفتاب بساطش را وسط کرسی پهن کرده بود. مادر با تعجب به همه جا نگاه کرد. فرزانه لبخند زد وگفت مامان جان صحت آب گرم به به چه خوشگل شدی؟ یک استکان چای بریزم مادر، نگاهی مشکوک به او انداخت و پرسید کلک امروزت چه بود؟ خودت بگو تا گندش درنیامده. نگاهی به من کرد نگاهی پرسان. من خزیدم زیرکرسی

ساکت بودم وسقف را نگاه میکردم میدانستم اگر دهان باز کنم خبری از ولایتعهدی، دربازی بعدی، نیست تبدیل به گماشته میشوم. بالاخره آن روز وروزگاران دیگر به همین منوال گذشت. هروقت مادر کار داشت وکارهای خانه به ما محول میشد بازی انجام می شد و طفلکان بیچاره آنقدر مشتاق این بازی بودند؛ که هیچ حرفی از این استثمار پلید نمیزدند.