صبح با سردرد و سرگیجه، از خواب بیدارشد. به سمت آشپزخانه رفت ،آب کتری برقی را عوض کرد و آن را روشن کرد چنددقیقه ای صبرکرد تا جوش آمدن آب، قوری را شست . دیشب قبل از اینکه برود بخوابد، قوری را شسته بود همه آشپزخانه را مرتب کرده بود، اما گویی بعد از خوابیدن او اهل خانه چای دم کرده بودند ولی قوری نشسته و لیوانهایی که چای از دیشب در آنها خشکیده بود توی سینک بود. قوری را شست و هل و چای وگل سرخ را در قوری ریخت  و آب جوش آمده را روی قوری میریخت بخاری که از روی چای خشک و گل سرخ و هل بلند میشد مشامش، را نواخت . عمیقا در فکر بود از صبح خیلی زود بیدار بود، اما از رختخواب بیرون نیامد.  ازترس ایجاد سر و صدا و بیدار شدن بقیه دیشب زودتر از هرشب قرصهایش را خورده بود و خوابیده بود. دوباره به سمت اتاقش رفت، لب تختش نشست سرش سنگین بود و گاه گاهی قفسه سینه اش تیر میکشید.حتی حوصله عوض کردن لباس راحتیش را نداشت با همان پیراهن پنبه ای با گلهای ریز صورتی میچرخید. از پنجره به بیرون نگاه کرد اواسط بهار بود هوا ی صبح خنک و لطیف بود . برگهای تازه رسته درختان هنوز جوان بودند و سبزیشان فرق میکرد. روشن و تمیز بودند هنوز از گرد و خاک در امان مانده بودند ترد و نازک و ظریف، درخت اقاقیای همسایه تا تیر چراغ برق قد کشیده بود شاید او هم سنش بالا رفته بود و کم طاقت شده ، بود چون برگهای بالایی کوچکتر و نازکتر بودند و ساقه هایش نازکتر مثل دل نازک نادره خانم، حتی گلهایش پراکنده تر بودند ولی هنوز عطرش مسحور کننده بود . درفکر بود حوصله چیدن میز صبحانه نداشت پکر بود ازجرو بحث دیشب بادخترش، هنوز دلش گرفته بود بغض کرد، دوباره دراز کشید سرش را روی بالش گذاشت و قطره های اشکش؛ بالش را تر کرد. دوباره از پنجره به بیرون نگاه کرد به قله کوه، زل زد و در فکر فرو رفت کوه استوار و محکم ایستاده است سالیان سال است که همان طور،، همان جا، ایستاده بود، سرما وگرما آفتاب بارون ، هیچ چیز  آن را نلرزانده بود . دردلش به کوه حسادت کرد، خوش به حالت از سنگی!

بلند شد رفت سر فریزر که نان بیاورد، نان هم تمام شده بود . نگاه کرد دید همگی درخواب نازند، دلش نیامد کسی را بیدارکند، آهسته مانتویش را پوشید و ماسک زد آنقدر آهسته کلید را داخل قفل چرخاند که کسی از صدای باز کردن در بیدار نشود. آرام رفت نان سنگک تازه خرید و باز بی صدا داخل شد. مراقب بود که سر و صدایش بچه ها را بیدار نکند روز تعطیلی اشان بود و میخواستند بیشتر بخوابند ؛ نانها را برید و در سبد گذاشت، کم کم میز صبحانه را چید خودش میلی نداشت سرش سنگین بود، یک لیوان چای برای خودش ریخت و پشت میز نشست، چای را همانطور خالی و تلخ سر کشید . دخترش بیدار شد مامان رفتی نان خریدی؟ بابا را صدا میزدی یا میگفتی که سفارش بدهیم چرا خودت رفتی؟! نگاه کرد به صورت ماهرو و گفت: عزیزم خواب بودید دلم نیامد بیدارتان کنم.

ماهرو داد زد: پاشید پاشید مامان نون داغ خریده پسرش مهران به اعتراضی که نشان محبت داشت گفت : چرا رفتی مادر من تو این وضعیت، با این وضع قلبت، برات خوب نیست !  خوب چرا ؟

اما نادره خانم سکوت کرده بود، همیشه همینطور بود اگر چیزی ناراحتش میکرد، سکوت میکرد اهل بگو مگو نبود.  عطر خیار و گوجه و ریحان خانه را پر کرده بود نان تازه و داغ و صبحانه مفصل، همه دور هم جمع شدند و خوردند و کیف کردند اما نادره هیچ چی نخورد، کنار دستش یک لیوان آب بود که درآن لیمو چکانده بود درفکر بود و جرعه جرعه آن را میخورد . ماهرو به شوخی گفت چه خانم شیکی ! واتر لمون میل میکنید اول صبحی، یک لبخند یخ زده گوشه لبش را کمی کج کرد بقیه خوردند و رفتند و او مشغول جمع کردن شد.. سرگیجه اش بیشتر میشد و کمی حالت تهوع داشت وسط استخوان سینه اش میسوخت. ساکت بود و صدایش در نمی آمد.

برای اینکه بقیه ناراحت نشوند چیزی نمی گفت عادتش همین بود دوست نداشت شوهر و بچه هایش به دردسر بیافتند .  شوهرش روی کاناپه دراز کشیده بود و تلویزیون نگاه میکرد،  مهران آمد توی آشپزخانه یک سیب از یخچال برداشت دید تو همه ! لپش را کشید وگفت: سلطان چطوره چرا امروز ساکتی مامان ؟ خندید و گفت نه مادر  چیزی نیست مشغول کارم .

همینطور که سیب زمینی پوست میکند احساس سنگینی زیادی توی سرش و قفسه سینه اش کرد. به هر جان کندنی بود ناهار را روبراه کرد و یک لیوان آب برداشت و به اطاقش آمد باز یاد جرو بحث دیروز افتاد زد زیر گریه اشکهایش سرازیر شده بود.

ماهرو دختر بزرگش بود وازدواج نکرده بود روحیات عجیب داشت خیلی مهربان و عاطفی بود ولی با کوچکترین چیزی عصبانی میشد و حرفهای نیش داری میزد مهران و مهتا دختر کوچکش هردو ازدواج کرده بودند ولی مهران مدتی بود با همسرش مشکل داشت و آمده بود خانه پدرش ، مهتا هم اصفهان زندگی میکرد و دیر به دیر می آمد ولی هر وقت که میآمد، بد قلقی های ماهرو شروع میشد، او دختر دیسپلینی و مقرراتی بود اگر چیزی درخانه جابه جا میشد! به کلی به هم میریخت. از وقتی هم که مهران آمده بود کلا ناراحت بود. بیچاره مادر باید چه کار میکرد، غر و نق های هر کدام را به جان میخرید و سعی میکرد که هیچکدام از بچه هایش ناراحت نشوند.

اما فایده ای نداشت . دختر بزرگش ماهرو دختر زیبا و خوش هیکل و شایسته ای بود از هفده هیجده سالگی خواستگارهای خوبی داشت ولی هرکدام را به دلیلی رد کرده بود کمال گرا و بلند پرواز بود، حالا هم که سنش بالا رفته بود هم بی حوصله تر شد بود هم، یکی از دلایل ازدواج نکردنش را این میدانست که خواهر کوچکترش ازدواج کرده و مادرش را مقصر میدانست. نادره خانم هر وقت با خواهرش درد دل میکرد، از اخلاقهای ماهرو مینالید” زبان تلخ” و دماغش همیشه بالا بود . اما مادر بود و دلش نمی آمد که چیزی به او بگوید . مهتا دختر کوچکش برخلاف ماهرو بود از اول نوجوانیش به شوخی و خنده و مسخره بازی به همه میگفت من اهل ازدواجم و زودتر از خواهرم شوهر میکنم، همین هم شد یکی از دوستان خانوادگیشون که با هم رفت و آمد داشتند یک روز زنگ زد به نادره خانم و خیلی رک و صریح گفت ببین نادره جون من مهتا را برای پسرم میخواهم میدهی؟  الان تازه مغازه خریده و عروسی هم نمیتواند بگیرد ولی خوب هروقت که خانه بخرد همه چی را میزند به نام مهتا جون، مهتا هم قبول کرد چون خانواده را میشناختند و پسرهم  آدم خوبی بود خیلی ساده؛ نادره خانم یک مجلس عقد مفصل گرفت و فامیل آمدند و تمام نه سرویس طلا، و نه مقدمات دست و پاگیری خیلی هم زود رفتند سر خانه زندگیشان بهنام پسر فعال و کوشایی بود وبه سرعت ماشین و خانه خریدند و همه را به نام مهتا زد  اوایل ماهرو با مادرش دعوا میکرد که دختر دسته گلت را مفت دادی رفت ؛ تا از چیزی ناراحت میشد علل همه مشکلاتش را مادرش میدانست و ازدواج مهتا، البته خودش اقرار میکرد که اصلا آدم این سبک زندگی و این نوع ازدواج نیست . از طرفی هم خواهرش را سرزنش میکرد که مفت باختی خواهر تو مثل یک تکه ماه میمانی شوهرت باید زیرپایت برلیان میریخت تو خودت را دست کم میگیری و…. اما مهتا گوشش بدهکار نبود آزرده میشد ناراحت میشد ، اما کار خودش را میکرد شوهرش را دوست داشت و به روی او نمی آورد.

مادر بیچاره غصه میخورد و سکوت میکرد و درخودش فرومی رفت ماهرو حسابرس، یک هولدینگ وابسته به شرکت نفت بود و درآمد خوبی داشت هرماه که حقوق میگرفت همان روز اول به خرید میرفت ونصف حقوقش صرف خرید میشد چندین پالتو و بارانی و پوتین و کیف ست و رنگ وارنگ داشت یک چمدان شالهای زمستانه و تابستانه، بقیه حقوقش هم صرف آرایشگاه و ناخن و رنگ مو و پاکسازی میشد. هر چقدر مادر سعی میکرد اورا وادار به پس انداز و حفظ درآمدش بکند نمی توانست او  را مجاب کند!. این هم غصه ای بود روی تلنبار دلش از غصه ها … او زنی قانع و صرفه جو بود و همیشه ساده میگشت از زندگی توقع زیادی نداشت. تمام عمرش را صرف خوشحالی و شادی بچه هایش کرده بود. دوست داشت هرچه زودتر دخترش را درلباس عروسی ببیند و او هم سر و سامان بگیرد ولی با این اخلاقش، حتی الان هم کسی برای خواستگاری میآمد شان و حد خودش را خیلی بالا میدید و نمی پذیرفت …

نادره توی همین افکار بود که نیمه چرتی زد. به زور خودش را کشید و در آشپزخانه انداخت همچنان عرق میکرد و نفسش به شماره افتاده بود ماهرو دراتاقش داشت با دوستش تلفنی حرف میزد، مهران هم هندزفری درگوشی داشت و با گوشیش مشغول بود . نادره یک قرص مسکن خورد دو سه لیوان هم آب خورد، همچنان بی اشتها بود میز ناهار را چید و بچه ها را خبر کرد برای غذا خوردن آمدند.

خودش سر میز نرفت و گفت که مسکن خورده و میخواهد بخوابد رفت داخل اتاق و در رابست . دراز کشید روی تخت ملافه را هم به خود پیچید حالتی مثل لرزبه او غلبه کرده بود،  احساس میکرد پیکان تیزی،  از داخل به سمت قلبش رگهایش را میشکافد.  داغ شده بود از شدت حرارت منگ بود؛ دراین منگی سکر آلود مادرش را به یاد آورد، صورت مهربان ماذرش به او میخندید . به یاد دوران کودکیش افتاده بود صحنه هایی از کودکیش جلوی چشمانش بود، چقدر عجیب بود؟ چه صحنه هایی از پیش چشمش میگذشت عروسیش را به یاد آورد…

جمعیت کل کشان و او با لباس عروسی چقدر جوان بود؟!! چند سال گذشت چهل سال …

اولین زایمانش تولد مهران پسر کوچولوی زیبا وای تولد ماهرو فرشته کوچکم!  مهتا …

خدایا؟!  خنده ای شیرین برلبانش نشسته بود و به خوابی عمیق فرو رفت . قلبش تیر نمی کشید ساکت شده بود  دیگر درد نداشت ، سرگیجه هم نداشت، عرقش خشکید و خوابید.ساعتی گذشت همسرش صدایش زد اما جوابی نشنید  به سراغش رفت چراغ اتاق را روشن کرد و صدایش کرد …نادره خانم بلند شو چقدر خوابیدی  ولی صدایی برنخاست .

امیرخان به سمت نادره رفت ملافه را کنار زد صورت همسرش را دید که تبسم زیبایی کنار لبهایش خشکیده  تکانش داد . اما بیدار نشد  هراسان درحالیکه تمام بدنش میلرزید داد زد مهران ماهرو مامانت … دخترک فریادکشان وسط اتاق دوید مامان مامان ؟؟؟؟ مهران به اورژانس زنگ زد!  اما بدن مادر سرد شده بود و دور چشمانش طوق کبودی افتاده بود دیرشده بود اورژانس فقط آمد و گواهی فوت صادر کرد. مهران اشک میریخت…

و ماهرو مات و حیران گوشه اتاق کز کرده بود و ساکت بودو خیره به مادرش زل زده بود.