خیلی وقته ننوشتم … خیلی زیاد، حتی نیومدم سر بزنم ؛ حالا نگفتی چرا ؟؟
نه بی حوصله بودم ، نه باحوصله
نه سرگرمی داشتم نه دنبال تحولات سیاسی و جنگ واخبار …
یه حال غریب بی حالی
کتاب می خوندم ذهنم میرفت . فیلم میدیدم ذهنم میرفت
هیچ اشتیاقی به هیچ چیز نداشتم یه حالی بودا
همه یه جوری بودن زندگی وروز مرگی ها بود سر جای خودش ولی…
نه امید بود نه نا امیدی حیرانی سر درگمی کجای زندگی موندیم
گیر کردیم بین سرنوشت و تقدیر یا اختیار تغییر
خیلی ها زدن به دریا و رفتن …
خیلی زدن به کوه و بیابون
ولی اونهایی که اسیر شدن تو بند اختیار و تغییر
حالا چی می کشند چه فکرایی از سرشون میگذرد پشیمونن
نه فکر نمی کنم حداقل اینکه حالشون با دلشون منطبقه
میفهمی رفیق ..ویاد اون شعر قدیمی می افتم
دل من یه روز به دریا زدو رفت
پشت پا به رسم دنیا زد ورفت
پاشنه کفش وفا رو ورکشید
آستین همت و بالا زد ورفت…




آخرین نظرات: