ساقه شمشاد وقتی به یاد جوانی خود می افتد خوابش سبز،ترد وشفاف است .

یک روز، دروقتی سبز، نگاه کردم دیدم پسرم به همان سبزی اما شفاف تر است . یک روز،دروقتی سبز، نگاه کردم دیدم پسرم به همان سبزی اما شفاف تر است و از خلال آن تا آنسوی شب وروز، آ ن سر دنیا را میتوان دید: تاخت اسب و جست وخیز آهو را در دشتی باز ،تا آنجای ناپیدا که آسمان برای خواب زمین آغوش باز کرده است.

فضا لبریز از وهمی خاکستری است.

آسمان مثل دریای پر از آب ؛آب های کبود، لاجوردی ،فیروزه ای ، آسمانی، آبهای کبود، لاجوردی،فیروزه ای، آسمانی، آب های آبی!ونور مانند مهتابِ بیابان در چنان آرامشی است که گویی خودش را به خواب می بیند.

رویای نور مانند خاطره من غرقه درسیمایی مه آلوده است با طرح نا روشن چیزها ویادها وآرامش روستایی شهر.پسرم اسب می خواست،باهم بودیم .

می دانستم که اسب میخواهد چون ذهنش از حبابی نازک وبلوری شفاف تر بود ومن دمیدن و باز شدن فکر را در آن میدیدم که میگوید: بابا اسب!و او حس کرد که میخواهم بگویم دیروز خریدیم،امروز یک چیز دیگر .دوفکر همزادمثل دورویا درهم می ورزیدند و به حال وهوای یکدیگر در می آمدند.

اسبش را دربغلش نگاه کردم دانست که در دلم میگذرد پس این چیست و پیش خودش جواب می دادیکی دیگر.درخیال او همان اسب می تاخت، یکی دیگر ازهمان اسب ودرهمان جای دیروزی.دل من گواهی میداد به آنچه دل او میخواست.

واکنون در همان جائیم که میگفت واندازه واندام جان دار اسب در آزادی بی پروای خیال کودکانه از یاد رفت.اسبی بالداربا سرو گردن افراشته،روی پیشخان ایستاده،دور خودش میچرخد،دردل شیهه میکشد،جفتش رامیخواهد و با چشم های تیز بین عقابی مغرور سوارش را میجوید .سوار پیداشد . یکی دیگر گرفت و نفسش رادرلاستیک مچاله دمید، دست وپای اسب درآمد ،بالهابازوجفت به پا خواست.آن را نگه داشت ، دیروزی رابه من دادوگفت این مال تو . حالا با هم میرویم شکار. فکر کردم با این بالها؟

این که اسب نیست.واو گفت نباشد ،

میرویم بالای کوه،شکار آسمان!یک بستنی میخریم ومیرویم.