غروب ماه رمضان بود . روزه مرا از حال برده بود، درخواب وبیداری میغلطیدم و منتظر افطار بودم .روی ایوان طبقه دوم که مشرف به حیاط خانه بود. روی زیلو دراز کشیده بودم . هواگرم بود گاهی از بالا حیاط را نگاه میکردم ، عزیز حیاط را  با آب پاش بزرگ فلزی ضربدری آب پاشی میکرد بوی  گلهای آفتاب خورده آجرها ، تا بالای ایوان خودرا بالا میکشید . عزیز آب پاش را درحوض بیضی فرومیکرد جلبکهای کف حوض ازحرکت آب پاش میرقصیدندو ماهی ها لابه لای آنها میچرخیدند.

باغچه هارا هم آب دادو به سمت گلیم های رویتخت چوبی رفت وتای آنها را بازکرد آفتاب به لب  بام رسیده بودو چون محکومی که به سمت دار میرفت پنجه هایش را به دیوار میکشید.

گلیمها که رویتخت پهن شد ، بوی یاس و سوسن عنبرها هوارا پر کرد. مادر سبزیهای باغچه را چیده بود و شسته بود مقدمات سفره افطار آماده شده بود . عزیز سجاده اش را آماده میکرد همیشه نماز ش را با صدای اذان شروع میکرد. تسبح بلورینش برق میزد چون رشته الماس . رطوبت کف حیاط خشک شده بود بوی پیاز داغ و نعنا داغ هوش از سرم برده بود.به سمت دیوار برگشتم وسعی کردم خودم را تا افطار روی ایوان نگه دارم .با انگشت روی گچهای دیوار شعری از سعدی نوشتم . سعدیا مرد نکو نام نمیرد هرگز . مرده آنست که نامش به نکویی نبرند.

بویحلوا وزعفران وکره بی قرارم کرد ، آهسته بلند شدم وبه سمت پله هارفتم و تا پایینرفتن پله هارا شمردم .  حیاط چقدر دلنشین بود باغچه ها ودرختان یاس و گلهای محمدی … درخت انگور که ازجلوی در روی دار بستها خمیده وماز آلود چرت میزد و غوره ها آویزان و چشمک زن دلبری میکرد.

نسیم خنکی لای برگها آنهاراتکان می داد مادر وعزیز تند تند از اشپزخانه دست پر میآمدند. پدر کلید را چرخاند و در را بازکرد با یک نان سنگک پر کنجد وبرشته نان آنقدر بزرک بود که قدش تا شانه های پدر بود.

عزیز وضو گرفت ولبخند زد و نگاهم میکرد. چنان ازحال رفته وبی رمق بودم که میخواستم به سفره زیبای روی تخت حمله ور شوم . پاهایم را از پاشیر حوض بیرون آوردم وآب کشیدم .هوا کمی خنک تر شده بود . صدای فواره وسط حوض مرا به خود آورد