چند ماهی است که در انتظار میهمان عزیز هستم .

نوه ام را می گویم ، مغز بادام ، این چند ماه به راحتی گذشت وما سرگرم کار وبارمان بودیم .

میخواندیم و می نوشتیم وگاهی هم می سرودیم.

اما این سرخوشی و شادمانی در این یک ماه اخیر موقتا توقف کرد زیرا که دغدغه ذهنمان شد مراقبت لحظه به لحظه از مادر ی که اولین تجربه اش را دارد ودوران ناشناخته ای را طی میکند ، همراه با دردو رنج و بی تابی ناشی از فشار سنگینی  حمل این مسافر کوچک .

تا مادر نباشی نمیدانی چه میگویم ، به غیر از اینها ترس واضطراب ، برای نوزاد …

نکند در شرایط مناسبی نباشد ، وهزاران خیال و توهم که مختص مادر است وهیچ کس نمی تواند ان را لمس کند مگر مادری که نزدیک به سیصد روز شبانه روز موجودی را در درون خود پرورانده بی آنکه ببیندش عاشق و دلداده اوست وبرای سلامتی او از هر چیز میگذرد از آسایش و آرامش و خواب وخوراک …

القصه در این یک ماه دغدغه ما نیز مراقبت از فرزند که جزئ اولین وبزرگترین مسئولیتهای زندگی مان است بودیم والبته عیجان واضطرابی پنهانی که نکند تشویش ما موجب هراس ونگرانی این مادر جوان بشود.

بسیار خود داری کردم و خودرا شاد وخوشحال نمایاندم. اما هیجانات این دوران مانع از تمرکز و روال عادی کار کردن بود. کتابی را دردست میگرفتم که بخوانم . اما نمیشد . برای نوشتن  ها فرصتی نبود و شاید همه آنچه که خوراک ذهنی ام بود . انجام کاری بهتر برای آرامش و سلامتی مادر وفرزند .

وحالا که دوران تشویش و نگرانی ها ودلواپسی به سر امده وتنها تا دوروز دیگر شیرین ترین حس دنیا را تجربه خواهم کرد . تصمیم دارم هر روز چندین کلمه ز وقایع آن روز بنویسم وشاید آن را “دُرین  نامه”نام نهادم اندر احوالات فرشته کوچکم دختر مغز بادامم که دنیایم را دگرگون ساخت. باخود شادی و برکت ونعمت و نور به خانه ام آورد .نور چشمانم

درین من خوش آمدی   که خوش آمد مرا زآمدنت