امروز  شاید قصه ما یک کمی پردردباشد ولی عیب نداره …

گاهی وقتها گفتن قصه درد  خود درد را کم می کند .!

چه طوری ؟

این که سر درددلت باز بشه و این خمره سحر آمیز را باز بکنی و دست بکنی توش و بگی بسم الله…

یه چنگ بزنی و هرچی گیرت آمد بریزی رو دایره و شروع کنی از قصه و از غصه از درد واز نگفتنه ها  از اون ته ته دلت بخوای حرف بزنی سبک بشی بریزی بیرون …

آره دخترکم . دختر شیرین نازدارکم .

این و براتو میگم،که از امروز مخاطب تموم قصه هامی ،هر چی دارم برات میگم توبدونی و من بدونم و خدا که همه چی رو میدونه …

وقتی این قصه ها رو میخونی شاید باشم، شاید هم نه ،

اگه بودم که بازم برات میگم اما اگه نبودم باقی اش و توبگو مادر جون …

هر دختری که به دنیا میاد، مامانش براش میخونه لالایی و آواز وترانه .

اینقدر تو همین ترانه ها و لالای ها کرشمه ها وناز واداهای دخترکش را میخرد که نگو …

به کس کسونش نمیدم به همه کسونش نمیدم …

شاه بیاد با لشکرش  شاهزاده ها دورو برش واسه پسر کوچکترش آیا بدم آیا ندم …

این و دیگه هر دختری میدونه !

همه دختر بچه ها این شعرو از مامانشون یا مادربزرگشون خوب به یاددارن آره آره

خوب وقتی اینو میشنون نازشون خریدار داره هی غمزه کرشمه میان برا مامان جون لوندی میکنن این و میخوام و اونو نمیخوام .

هر روز به یک سازی مادره را میرقصونن.

مادرها هم که ذلیل ناز دخترن هر روز گرون گرون میخرن .

واسه هر شیرین کاری یک باج میدن قد کله خر،

مثلا اگه دختر شیرین زبون شعرش را با ادا واطوار تموم جلو عم قزی ودای قزی و فوامیل بی عیب ونقص بخونه و کرشمه ها را به رخ بکشه

یک جایزه داره این هوا…

خلاصه بحر الطویل از باج دهی،جونم برات بگه…

البته بگم،! این بهانه همه دل غشه هاس که این و برا بچه ام بخرم و این و براش بگیرم، غصه نخوره،!

از دختر عم قزی کمتر نباشه کم بیاره ! شازده خانومم.

بابا]آ هم که جای خود دارن از لوس کردن وغمزه کشی برا خانوم دختر یکی یه دونه

گاهی وقتها صداش میزنه مادرجونم … این یعنی اوج عشق هیچ کس برا مردا جایگاه ننه اشون و نداره هرچی سیبیل کلفت تر ننه ذلیل تر وقتی به دخترش میگه ای مادرجونم یعنی ته ته اندازه عشق…

یه روز پیرهن گلی میخرد برا دخترش یک روز آب نبات قندی!

وقت حموم بردن به  مادربچه سفارش میکنه بچه نچاد… خانوم آب تو گوشش نره به مادرت بگو این  ظریفه یواش تر از بچه برادرات بشوره !

القصه دُردونه خانوم با ناز وادا و کرشمه بزرگ میشه یه لشکر عریض وطویل آدم هی زمین و فوت میکنن تا نازدار خانوم راه بره و بزرگ بشه …

میره مدرسه و با بچه های دیگه قاطی می شه مامان جونش هر روز دم مدرسه وکلاس پشت در منتظره! هی سفارش میکنه بچه ام اِل! و بچه ام بِل! …

خانوم یغمایی معلمش هر روز از دُر دون گل میگیره مادرش دوس داره بچه اش درشت تر از همه دیده بشه و اقبال که بلنده همین میشه !

هر روز از درس وبحثش سوال میکنه به اونا رسیدگی میکنه خوب بچه ام نابغه اس.

برای اینکه خسته نشه خیلی از کاراش و خودش میکنه تودفترهاش نقاشی میکشه ورنگ میکنه شبها که خوابه دفترهاش و خوشگل میکنه  هر صفحه یه نقش ویه طرح…

دوران مدرسه که تموم میشه نازک نارنجی خانوم که دیگه یه جونی گرفته و صاحب نظره مدام برا مامان جونش حکم صادر میکنه امر میده وفرمانروایی می کنه.

خانوم یه شازده است مامان وبابا وخاله  ودایی…

دست به سینه امر به فرمون… رعیت ن درمقابل امر ایشون

بله دیگه همین دُردون خانوم همین یه دونه خانوم همون که نمیدیمش به کسِ کسون بله همون…

بزرگ میشن مثل شاه پریون …

مگه شاه پریون چی بوده همین دختر چشم آهویی لب غنچه ای

همین گیسو پریشون   گونه هاش گلگون…

دستهاش بلورین پنجه نازک و کمر باریک و ظریفه ناخون

وقتی راه میره دل زمین وآسمون میلرزه مادرش دائم اسپند چرخون

چهار قل بخوون و سکه بپرون …

تا اینکه یه روز در میزنن  خواستگارون

این بیاد واین بره بله بُرون

مادرش بگه نه بابا  چه وقت شوهره بچه هنوز خیلی کوچیکه …

کو شوهرش ؟

کی میده این شازده رو ببردش …

کی میده این یک دونه رو به پسرش

شاه بیاد بالشکرش شاه زاده ها دور وبرش واسه پسر کوچکترش آیا بدم آیا ندم…

اما بیخبر مادره خواب آلود پدرش .

همین دختر شاه پریون دست زد به کمرش …

ای بابا چرا ایراد میگیرین شاه وشاهزاده مال توقصه هاس .

دروغه الکیه زندگی پیش پسر زهرا خانوم  کاسب خوش قد وبالاس !

مامانی بابا را راضی بکن من میخوام زن همین شاخ شمشاد بشم !

دخترم این همه ناز وادا حیف توئه این پسر یه لا قباس…

ول کن مادرم این چیزا رو من اون ودوسش دارم   بقیه اش ماجراس …

حالا این لحاف مُلاس هی بکش و هی وابکش دُردونه حسن کبابی بکش

وننه قرص قمر …

باباهه راضی نبود ننه هه خون به جیگر

ولیکن  دختر شاه پریون قصد کرده بود بشه  عروس زهراخانوم

پسر چشم سیاه قدبلند تومحل!

نمیدونم چه جوری وچه طوری دل این نازک دل و برده بود وقت سحر ؟

روی بوم سرگوچه یا گذر؟

کی دیده بود . چشمکی ؟ شکلکی ! شایدهم

کنده بود اسمش و روی تنه چنار پیر محل

بایک دل و یک جام ویک دشنه خَم

بله عروسی سر گرفت دُردونه خانوم رفت به خونه بخت  …

شب عروسی اهل محل زل زده بودن به چشمهای دریایی دختر شاه پریون …

دخترک مثل همون پری توقصه ها با دوبالش پرواز میکرد .

از این طرف به آن طرف .

مادرش با یک بغضی نگاه میکرد باچشم تر

به کس کسونش نمیدم …

یه نگاه کرد پسر زهراخانوم ؟ کس کسون نبود تکه دُردون نبود

غصه توگلوش شکست راه نفسش و بست

دستاش و گذاشت روهم با چارقدش خشک کرد خیسی چشمای تر

بابای دُردونه هم صداش یه جوری بود دخترش نازدونه را تواین لباس هرگز به خواب هم ندیده بود…

ولی حالا کنار یه نره خر

دختر کوچولوش و داده بود و رفته بود اونم دستهاش وبه هم فشار میداد

یاد آن روز افتاد که به زنش گفت خانوم وقت حموم بچه نچاد به مادرت بگو اینو آروم بشوره فرق میکنه با بقیه …

دخترک مثل نسیم سبک بود عین هو یه  بادبادک میرقصید بین زمین وآسمون

پسر زهرا خانوم یم دف دستشو قفل کرد دورکمر باریک دُردون

مثل مار چمبره دور درخت

بابا  داغ کرد و پرید  به سرشزد بچه اش و دزدیدنش .

بعد مادر یواشکی کشید عقب هی اون دیگه شوهرشه!

زیرلب یه چیزی گفت زمزمه کرد . تودلش همه چی و ردیف کرد.

آن شب سخت ودراز تموم نداشت… صبح نمیشد

به اندازه یک عمر دراز طول کشید

صبح آفتاب نزده وقتی گوشه حیاط لب حوض نشست.

بس  که پک به قلیون زده بود   راه نفسش تنگ شده بود.

توی آب حوض نگاه به صورتش کرد چقدر پیر شده بود بند زنجیر شده بود .

یه نگاه به عکس ماه نازک هلالی کرد وسط حوض کاشی … مشت ش پر از آب کرد  هی بادستش ماه لرزونش میکرد .

نمیخواست ماه ببیند بغضش و اشکهای ریز ریزش و

ایخدا چه رسمیه این روزگار چه غم دارد  امروز نوبت منه فردا نوبت کیه ؟

 

یاد حرف مادرش افتاده بود …

ننه دنیا همینه یه روزی  از یک دستی میگیری  فرداش هم دست به دست واسه دنیا میریزی.

همینه همینه قصه دنیا همینه بده بستون میکنه .

هرچی امروز بریزی فردا برمیگردونه

مهر ، خوبی وصفا بده دست مردما  بدون از همون طرف میگیری همه اونا

دخترم دُردون من حواست باشه به همه  اینها نکنه که ازقلم بندازیشون …مهر و خوبی وصفا بده دست مردما .