بارون مث دم اسب می ریخت.

انگار باد شلاق دستش گرفته بود با دونه های بارون به کمر درو دیوار میکشید صدای شرق وشوروقش گوش و کر میکرد.صدای خوردن قطره های بارون به شیشه مثل زدن سنگریزه به درودیوار بود باد وبارون قاطی بود یکهو یه خروارر آب میزد از شکاف دروپنجره شره میکرد لای درو کف سیمانی اتاق راه میگرفت . اتاق گچی که از زردی رنگش کاهی شده بود بوی نم گرفته بود .

روطاقچه چراغ گرد سوز انگلیسی سوسو میزد . رنگ رفته زیلوی اتاق توی اون نور کم یک ذره خوش رنگ تر شده بود کهنگی هاشش پیدانبود نقش پرده جلوی صندوق خونه که نقش بازار حسن آباد بود  فقط دار ودرختش پیدا بود .

لحاف تشک نازم وکهنه وسط اتاق هم بوی نم میداد کف تشک زن بیچاره بالاسر طفلک مریضش نشسته بود . تو جام ورشویی پاسماوریش کهنه رو میچپلوند و میزاشت روپیشونی دخترک تب دارش …

چندروز بود بچه تب کرده بود رنگ و.رخسارش زرد کهربایی بود ولی گاهی لپ هاش سرخ میشد و دست وپاش کوره داغ شکمش دل دل میکرد .میرزا حسین عطار میگفت رودل کرده بچه ها  هله هوله میخورن سردلشون میمونه هی خاکشی میدادو گل ختمی وبارهنگ نارین هم که هنوز تجربه نداشت گوش میکرد و تند تند کره بارهنگ میداد بلکه ام که تبش بیوفته شاید سردلش واشه اما خیر…

اتاق نمور از شدت بارون ورطوبت سرد تر شده بود هوا وقت سردی اش نبود اما خوب وقت بارون و… زن جوان یک بالا پوش پشمی داشت که عزیزش براش بافته بود اون را ازتو صندوقخونه در اورده بود هر از گاهی مینداخت روبچه اش گاهی هم ورمیداشت . گیج شده بود…

یک نگاه به عباس کرد که گوشه اتاق جلو متکا مخملی ها کتش و کشیده بود روشونه اش و از حال رفته بود چنان سگرمه هاش توهم بود که نگو دستهاش ولای زانوش گره کرده بود موهای فرش ازشدت نم وزکرده بود وگوریده بود توهم . نارین خنده اش گرفت یادشب عروسیش افتاد به نظرش چه شاخ شمشادی بودشوهرش چشم وابرومشکی پیشونی بلند چشم های درشت و خوش قد وقواره پیرهن سفید وکت ماهوت مشکی … سینه اش ستبر بود .قدش سروچمان ، خوشحال و خرم آمد ودست نارین وگرفت وبرد تو حیاط آمیز مهدی که همه عروسیهای محل تو خونه او بود روحوض را تخت میزدن وبزن وبکوب و حیاط پشتی هم دیگ چلو و مرغ برپا بود مادر نارین همشهری مادر عباس بود دختر طوبی را از بچه گی برا عباسش نشون کرده بود سن وسالی نداشتند عباس بیست سال بود شاگرد اوستا محمد گچ کار بود .  یک اتاق اجاره کردن ودست به دستشون دادن یک خورده ریزی هم دنبالشون کردن جوون بودن و کار میکردن وزندگی بهم میزدن .

یک سال نشده نارین آبستن شد ویک دختر چشم سیاه پرمو مثل باباش زایید زن وشوهر خیلی خوشحال بودن . دخترک هم شیرین شیرین دل میبرد.

دخترک ظریف ونحیف ولاغربود ازوقتی به دنیا اومد ریزه نقش بود بعد هم که شیر خورد پرنیافتاد زیادهم مریض میشد ولی همیشه با همین جوشانده های آمیرزا خوب میشد . الماس را دیگه آمیرزا خوب میشناخت. تا نارین می رفت دم مغازه اش پاکت جوشانده را میداد دستش ، ختمی و پر سیاوش و …

نارین مرتب باهمین چیزها بچه را دوا درمون میکرد ولی این دفعه دیگه  هر کاری کرد تب بچه  قطع نمیشد .یک هفته ای بود که تب کرده بود و  هردقیقه یک حالی بود پایین وبالا میشد و از شدت تب زرد ولاغر شده بود. از دیروز فکر طبیب هندی توسرش بود همه میگفتند مریض خونه تو میدون امام رضا که بزرگترین مریضخونه شهره یک دکتر داره که کارش خیلی خوبه هرکی رفته بایه نسخه خوب شده ، انگاری قرص وشربتهاش هم از خارج میاره  خیلی خوبه فرق میکنه با دواهای داخله .

سرشبی که عباس اومد نارین بهش گفت توروخدا یه کاری کن صبح اول وقت بچه رو ببریم مریضخونه بچه ام ازدست میره یکهو … اینو که گفت پقی بغضش ترکیدو اشکهاش روونه شد  خودشم زردوزار شده بود بس شبها رو نخوابیده بود و روزها غصه خورده بود واز طرفی هم قوت وآبی از گلوش پایین نمیرفت .

یک دفعه آسمون قرنبه زد وبارون شدید شد سایه زن جلو چراغ گرد سوز مثل یک پیرزن خمیده توباد جابه جا شد از شیشه شکسته پنجره بارون شرپی ریخت تو درگاهی و هرچی بود خیس کرد. آب از گوشه درگاهی راه کشید وسط اتاق ویک شیار فرش نم کشید و قالی کهنه زیر پا یک خط قرمز پر رنگ افتاد روش تو سیاهی شب پیدا نبود ولی توخیال نارین انگار آفتاب وسط اتاق پهن شده بود از بس به فردا صبح فکر میکرد که بچه ا را ببره پیش راجو ی طبیب…

عباس تو کتش غرق شده بود باصدای رعد وبرق یک زرع پرید و پاشد . خیره از پشت پنجره به آسمون نگاه کرد یک نگاه به شیشه شکسته کرد و کف اتاق که آب ره گرفته بود رو گلهای قالی کم کم باغچه گل گلی قالی مثل شالیزار میشد رفت از تو صندو قخونه یک چیزی پیدا کند شیشه شکسته را بپوشاند . یک تیکه گونی آورد و مثل توپ گوله کرد وچپوند تو سوراخ شیشه شکسته گونی کنفی بود و آب و میکشید تو خودش بوی نم بیشتر شده بود و سردتر شده بود . یک نموره فتیله والور را کید بالا دیگه سفیده زده بود و بارون وانشته بود اما بادپیچ بدی بود .

نارین پاشد سماور را آتیش کرد و رفت دست نماز بگیره عباس دوباره رفت توکتش غرق شد فکرو خیال پول دکتر دوای بچه مریضش دیوانه اش کرده بود . کاروبار که خبری نبود از اوستا ش هم خیلی دستی گرفته بود روش نمیشد ولی چاره چی بود اوستا هم  وضعی نداشت  و.لی خیلی هوای عباس و داشت خوب جوون بود زن وبچه اش خرج داشتن حالاهم که طفلی الماس مریض … چی کار میشد کرد تا نارین نمازش را خواند سماور جوش اومده بود چایی دم کرد و بوی چایی توی نم و دم اتاق یک ذره هوای غمزده اتاق را بهتر کرد انگار از درز ودورز اتاق کوور سوی امید با سوزئ باد پیچید تو اتاق. میدونست چرا زنش اینقد زود بساط ناشتایی رو راه انداخته که بفرستش در خونه اوستا برا پول خودش هم بچه رو بندازه رو کولش و به سمت مریض خونه که نمره بگیره نوبه اول باشه .

یک استکان چایی ریخن و سفره را پهن کرد یک تیکه نون سنگک از دیشب لای سفره بود از تو ی گنجه هو یک نعلبکی برداشت ویک تیکه پنیر از توشیشه گذاشت تویش چند تا پر سیاه دونه هم ریخت رویش گذاشت توسفره به عباس نیگاه کرد پلکهایش ورم کرده بو.د وسرخ بود انگار از بیخوابی بود ولی عباس چشماهیش با دستمال یزدی پاک کرد و پاشد رفت لب حوض ویک آبی زد به صورتش  سرش و گرفت بالا نم بارون با شکهاش قاطی شده یک نفس عمیق کشیدو یک عالمه هوای سرد وباغصه قورت داد  سیبک گلوش قد یک سیب گنده شده بود…

رفت نشست و استکان چایش را سرکشید بی  این که حتی لقمه ای نان  بردارد خیره شده بود.

ادامه در پست بعدی