سه شنبه هارا معمولا می رفتم امامزاده صالح ، هم زیارت بود، هم سیاحت . بعداز زیارت بازار تجریش و چرخیدن توی بازار به خصوص توی این فصل که ، نیمه های بهاره و همه چیز عطر خاص خودش را دارد ، حس خوبی به آدم میده
نوبرانه های قشنگ و مسحور کننده ،… بهار نارنج تازه شیراز که عطر تندش آدم رایاد باغهای نارنج می اندازد .
سبزیهای صحرایی شنگ، غازیاغی بابونه ، والک ، یادش به خیر مادرم خدابیامرز میگفت: مادر حتما توی این فصل بایدآ دم با این سبزیها آش یا پلو ، بپزد غیر از عطرو طعمشان خواص دارویی دارند ، مثلا شنگ وغازیاقی خاصیتشان این است که هرچی مو و اضافاتی که از خیلی وقت درروده ها مانده پاک میکند . ماهم عادت کرده بودیم و حتما باید از سبزیهای تازه صحرایی ، که خیلی هم معطر بودند یک چلو ی با آب وتاب بپزیم . بوی بهار توی بازار تجریش یک جور دیگر است مثل بوی بهار قدیم ، ندیم ها …
برای همین توی این فصل هر هفته میرفتم . چند ساعتی از غرونق های حاجی و پادگانش !! آسوده بودم مال خودم بودم غرق توی دل خواه های خودم . از آبنبات قیچی های زرشک دار برای خودم میخریدم توی کاسه کوچولو روی میز آشپزخانه ، میگذاشتم . خیلی دوست داشتم با چای بخورم یاد سفرهای بچه گی هایم با خاله ،،خدابیامرز به شاه عبدالعظیم می افتادم ، اصلا این امامزاده رفتن ها انگار من را با سفرهای آن روزها کنار خاله زنده میکرد . گاهی توعالم خودم با اوحرف میزدم همیشه برایم خرید میکرد . بازار رنگ و وارنگ شلوغ وپر سروصدا یک بار، یک جفت دمپایی پلاستیک صورتی برایم خرید . عاشقشون بودم یک بارم یک شال حریر توری سفید که لبه هایش پولک های نقره ای داشت. مدتها فکر میکردم وقتی عروس بشوم با این شال چقدر قشنگ میشم همه حظ کودکانه ام توی این سفرهای زیبا بود با خاله ای که مرا عزیز تر ازجان میداشت . خاله مادرم بود حکم مادر بزرگ را برای ما داشت . مادرم از ده سالگی مادرش را ازدست داده بود و خاله اش که بچه دار نمیشد وشوهرش هم فوت کرده بود او ودایی هایم را بزرگ کرده بو و من را خیلی دوست داشت چون هم اسم خواهر ش بودم یعنی مادر مادرم.
روحم تازه میشد توی این بازار چرخی ها ،از خود بی خود میشدم کلی خرید میکردم هرچی که دوست داشتم ، اینجا جولا نگاه آزادیم بود . خیلی کوچک بودم ازدواج کردم تقریبا پانزده ساله ، البته آن روزها رسم بود. احمد هم سن وسالی نداشت بیست وچهار سالش بود تازه به محله ما آمده بودند یکی دوبار من را دیده بود و مادرش را فرستاده بود خواستگاری، خانواده پرجمعیتی بودند شش خواهر داشت وسه برادر اصالتا همدانی بودند . پدرش یک کارگر ساده بود. احمد کمک خرج خانواده اش هم بود هو او هم برادرانش . خیلی زود ازدواج کردیم و من وارد قبیله قوم الظالمین شدم . خیلی عجیب و غریب بودند جز به میهمانی های هفتگی و سفره انداختن وپذیرایی از خودشان به چیزی فکر نمیکردند .
بد لحن وبد زبان هم بودند البته خود احمد اینطور نبود . مرد مهربان وخانواده دوستی بود ولی تعصب عجیبی ، روی خانواده اش داشت ومعتقد به مرد سالاری بود حتی درمورد خرید لباس برای من خودش تصمیم میگرفت واین را برای خودش امتیاز میدانست . سلیقه هیچ کس جز خودش را قبول نداشت آدم زرنگی بود ودرکسب وکار موفق بود. خیلی زود خودش را به سطح بالایی کشاند ، اهل تجملات بود از هروسیله ای شیکترینش را میخرید من در بیمارستانهای لاکچری زایمان میکردم و خیلی مرفه و خوب زندگی میکردم.
همه چیز تحت کنترل او بود حتی برای خرید مبلمان وپرده هم نظرمرا نمی پرسید فقط امور خانه داری ونظافت و رسیدگی به بچه ها ، جزو وظایف من بود . من دیگر عادت کرده بودم به مهمانی های سرزده خواهران وبرادرانش که یک باره سر شب عده زیادی برای شام سر می رسیدند و من باید سفره رنگین مجللی پهن میکردم نمیدانم این حساب رودر بایستی از کجا درمیان اینها بود . برای هم کلاس میگذاشتند . بعد ازمهمانی ها انگارکه مغولها حمله کردن و خانه نیاز به خانه تکانی داشت . جرات حرف زدن وشکایت وگله هم نداشتم . که اگر میکردم ، حمل بر بی عرضه گی وتنبلی بود .همراه وهمد مم دراین موارد ملیحه خانم بود، که ازهمان اوایل میامد کمکم همه درد دل هایم پیش اوبود گاهی که بغضم میترکید او آرامم میکرد زن مهربان ودلسوزی بود.
نزدبک به چهل سال این روال زندگی من بود اینکه میگویم پادگان جای تعجبه ؟؟ نه !! خانه باید همیشه درحال آماده باش حمله نیروهای قوم الظالمین باشد چه از لحاظ مرتب بودن و چه ازلحاظ آمادگی برای پذیرایی باشکوه ، از سبزی وسالاد گرفته تا ترشیهای فصل ، خسته بودم بعد از سالها حالا دیگر بچه ها ازدواج کرده بودند وسامان گرفته بودند رفت وآمد عروس وداماد ونوه خود حکایتی داشت . اما هنوز استرس گاه وبیگاه اقوام شریفه را داشتم به خودم آمدم تلفن زنگ میخورد . به سختی کیسه های خرید که کم هم نبود روی نیمکت سنگی کنار خیابان گذاشتم تا موبایلم را ازته کیفم دربیاورم . تا گوشی را برداشتم قطع شد.
وااایی چند تا زنگ خورده بود شماره راگرفتم صدای دادو بیداد احمد بلند شد کجایی بابا ؟
چرا جواب تلفن نمید هی چقدر بیفکری ؟ زن نمیگویی نگران شدیم . محبوبه خانم چقدر تو بی خیالی آخه؟؟ ببین چند بار زنگ زدم رفتی
وسط بازار و هاج واج شدی ، با بغض گفتم چیه بابا نمردم که ، دستم پره نمیتوانستم گوشی را بردارم . ببینم موبایل یعنی تلفن همراه یعنی هروقت خواستیم در دسترس باشی نه اینکه وسیله ای که بیندازی ته کیفت . اصلا کی گفت تو اینهمه خرید کنی خودم همه را سفارش میدادم بیاورند ! تودلم گفتم سبزی صحرایی هم دارند ؟ با تمسخر گفت بازحتما آب نبات قیچی خریدی یاد بچه گیهات کنی…
هیچی نگفتم ،آره من اینها را ترجیح میدهم تا آن شکلاتهای خارجی
برند فلان کشور کوفتی!! بعد من را به خاطر سلیقه ام مسخره میکند . روی نیمکت کنار خیابان ولیعصر نشستم ، نگاهی به چنارهای بلند خیابان کردم ، سربه فلک کشیده بودند برگهای تازه رسته اشون هنوز اینقدر سبز بودند که اوج زیبایی رنگ سبز را به تصور میکشیدند . با بغض و دلتنگی به آسمان نگاه کردم . به درختی که سر پیچ زعفرانیه به درخت آرزو مشهور بود نگاه کردم رنگ وارنگ بهش آدامس چسبیده بود ، میگفتن که هرکی آدامسش را بچسباند به این درخت آرزویش برآورده میشود. گرچه که به این خرافات اعتقادی نداشتم ولی دلم خواست یک آدامس توی دهانم بود ومیچسبوندمش به درخت ،
آرزو میکردم احمد دیکتاتور دیگر بازنشسته بشود. تلفن دوباره زنگ خورد این دفعه سریع جواب دادم احمد بود. هنوز نیامدی؟ ببین خواهرم زنگ زد وگفت برای فرداشب شام میایند اینجا گفتم اگر کم وکسری داری خرید کن بیا ببین شام چی میخواهی درست کنی. ؟
چه ارفاغی کردی اجازه دادی انتخاب کنم شام چی بپزم ؟ دستور ندادی ! دلتنگیی ام صد برابر شد . خدایا خسته شدم اگر او را
باز نشست نمیکنی، من را باز نشست کن . کاش یک جایی بود میرفتم هیچ کس را نبینم . خدایا !! آهسته آهسته بلند شوم بروم اینم از گردش امروز از دماغم درآمد توراه به این فکر میکردم فردا شب چی درست کنم غذای متناسب بهار چیه ؟ همه زندگی برای اینها همین بود . مهمانی دورهمی ، غذای فصل ، ظروف شیک ، آدم حسابی ، نا حسابی ، مایه دار، محوریت تمام حرفهاو قضاوتهایشون هم همین ها بود ….نقل همه محافل مسخره اشون .
.