پدر قهرمانی که هیچ وقت مدال نگرفت.

اتوبوس  در ترمینال توقف کرد . همه مسافران پیاده شدند. هوای آلوده ودودی تهران حالت عجیبی بود آسمان خاکستری، مه غلیظی سطح فضای باز ترمینال را پوشانده بود. البته مه رطوبت، نبود غلظت دود بنزین و گازوئیل وآلاینده های کارخانه های اطراف بود.  به خصوص در محیط ترمینال این مه غلیظ تر بود ، هوای ترمینال حالتی گیج کننده داشت برای تازه واردان به “پایتخت ” .

از دیروز صبح که بیدار شده بود، برای اینکه به همه کارهایش برسد و زمان را ازدست ندهد، فرصت نکرده بود حتی لقمه ای نان

در دهانش بگذارد اضطراب و دغدغه ها، اشتهایش را کور کرده بود . نگرانی تنهایی همسر ودخترانش دراین مدت، شرایط ناشناخته ومبهمی که پیش رو داشت! همه آنها وچیزهای دیگری که ذهنش را مشغول کرده بود.

زمان به سرعت گذشت و ساعت حرکت، نزدیک شد. یک کوله پشتی سبک همه توشه راهش بود، وقتی روی صندلی اتوبوس نشست نفس عمیقی کشیدو غرق درافکار خویش شد ودرهمان هزارتوی خیالات وافکار خوابش برد .

حدود بیست ساعت راه درپیش داشت. توفیق اجباری بود هم برای اینکه بعد از آن همه هیجان و تلاش قبل از سفر، ناگزیر به استراحت بود هم برای افکار بسیار زیادش مشغله ها ،

دغدغه هاوپرداختن به تک تک آنها ..

وقتی بیدار شد گنگ بود حتی نمیدانست، کجاست ! چند ثانیه ای که فکر کرد یادش آمد نیمه شب بود و تقریبا همه مسافران درخواب بودند.

صندلی کنار دستش خالی بود از این بابت هم شانس آورده بود. فشار ضعف و گرسنگی او را وادار به باز کردن لقمه دست پیچ همسرش کرد. عطر نان تافتون وسبزی تازه و کوکوسیب زمینی درآن موقع شب خوشبختی هایش را به یادش آورد.

با اولین ورودلقمه غذا به دهان حالش عوض شد،  تمام مدتی که غذا میخورد به فکر طوبی و نجابت و وفا و فداکاری هایش افتاد. انگار بوی غذا مسافران دیگر رانیز هوشیار کرده بودتک وتوک درحال خوردن میوه وچای و زمزمه های آهسته ای بودند. راننده هم تخته گاز می راند وصدای پخش صوتش اورا غرق در رویاهای خویش کرده بود . زندگی میگن بهار زنده  هاست ، اما خدایا بریدیم که …

بس که ما دنبال زندگی دویدیم … بریدیم که … حسرت به دل…

بریده بریده به گوشش میرسید.

فلاسک کوچکش را درآورد که چای بخورد، که آقای راننده متوجه اش شد ازاودعوت کرد که برود کناردستش ! تا برسد جلوی ماشین راننده یک چای خوش بو وخوش عطر برایش ریخت .

باهم هم صحبت شدند!… برایش خوش آیند بود چون اوهم دیگر خواب به چشمش راه نداشت.تا نزدیک تهران باهم حرف زدند . همشهریشان بود راننده شماره اش را دادو حالا بعداز چندین ساعت هم نشینی تقریبا با زندگی هم آشنا بودند.

احمد آقا موقع خداحافظی با آقا صابر ( راننده ) خداحافظی کرد حالا دلش قرص بود یک رفیق پیدا کرده بود .البته حُسنش این بود که راه هم کوتاه تر به نظر رسید. آقاصابر وقتی فهمید که احمد آقا سرهنگ باز نشسته است وقصد ونیتش برای سفربه تهران،کار بیشتر و تهیه جهیزیه آبرومند برای دخترش میباشد بسیار اورا تحسین کرد وبه این فداکاری آفرین گفت.

احمد آقا در بدو ورود به سالن گوشه ای نشست و خوب فکر کرد و به سمت کیوسک روزنامه فروشی رفت و یک روزنامه خرید و آگهی هایش را زیرو رو کرد.از روزنامه فروش یک کارت تلفن خرید  دور آگهی ها را خط کشید وبه سمت  کیوسک تلفن عمومی رفت .

مرد روزنامه فروش اورا زیر نظر گرفت. تجربه زیادی در این مورد داشت اولین بار نبود! چه بسیا ر افراد زیادی که برای کار از شهرستان به پایتخت  آمده وبه دنبال کار این روال را درپیش  داشتند.

ساعتی گذشت و  دوباره آحمد آقا به سمت کیوسک روزنامه فروشی رفت

این بار برای خرید یک بسته نسکافه فوری وآب جوش رفته بود . مرد روزنامه فروش سر صحبت را بازکرد، حدسش درست بود و تشنه ای ازپی آب روانه بود .

لیوان نسکافه اش را به دست گرفت و به صحبتهای او گوش می کرد . چند سوال اورا پاسخ داد، کم حوصله وخسته به نظر میرسید بی خوابی و بی برنامه، بی جاو مکان وبی هدف ، هیاهوی… ترمینال کلافه اش کرده بود.

مرد روزنامه فروش یک آدرس ویک شماره تلفن به او داد،  حالا باچند سوال درست وحسابی اورا ارزیابی کرده بود. احمد متوجه گذشت زمان نشده بود طرف های عصر بود وهنوز به خانواده اش خبر رسیدنش را نداده بود .

باز به سمت تلفن عمومی رفت چند تلفن کرد و به  گوشه ترمینال رفت روی صندلیهای پهن و فلزی ترمینال ولو شد واز حال رفت . حسین ( مرد روزنامه فروش) آدرس وتلفن شرکت معتبر خدماتی را به احمد داده بود واو با مسئول شرکت خدماتی تماس گرفته بودو قرار شده بود که فردا صبح برای مصاحبه برود.

با خانه هم تماس گرفت تقریبا خیالش راحت شد بود رنگ صورتش پریده بود ودانه های ریزعرق روی پیشانیش نشسته بود. کاپشن رنگ ورو رفته ونازکش وسیله ای برای گرم کردن نبود ، اما اوبه عنوان بالاپوشی زمستانه به تن داشت  تاصبح فردا چندین با ر بیدار شد وخوابید. بدنش خسته بود ولی با امید خودرا سر پا نگه می داشت. صبح زود بیدارشد آبی به صورتش زد وسرو وضعش را مرتب کرد و به سمت شرکت به راه افتاد.

وقتی رسید هنوز کسی نیامده بود زنگ زد ومنتظر ماند، شب را خوب نخوابیده بود روی پله های ساختمان روبرو نشست ، سرش را روی دستهایش گذاشت . چشمانش کمی گرم شد وچرتی کوتاه زد با صدای دسته کلید از خواب پرید.

مردی نه چندان جوان کلید  را درقفل چرخاند . او را با تردید نگاه کرد شک داشت ! احمد بلند شد وایستاد سلام کرد و دستش را جلو برد و خودرا معرفی کرد مدیر، دستش را به گرمی فشرد و با  اوسلام وعلیک کرد ودستش را به نشانه  احترام  به روبه رو اشاره کرد واورا به داخل دعوت کرد.

او هم خودرا معرفی کرد و از احمد خواست اورا به نام کوچک صدا بزند . فرزاد مرد کاملی بود سالها بود شرکت خدماتی داشت وتجربه برخورد با اشخاص زیادی را داشت وبه این سبب

“روان شناس” تجربی بود وآدمها را خیلی زود، میشناخت از همان لحظه چشم درچشم شدن با احمد صداقت و پاکی را درچشم او خواند وحتی از قرمزی چشمانش فهمید، که چندین شب است که خوب نخوابیده است. کتری جوش آمده بود چای دم کردو سیگاری روشن کرد وشروع کرد با احمد گپ زدن از گذشته ها و حال و وضعیت وشرایط خودش برای احمد تعریف کرد. نمیدانست چرا؟

با اینکه آدم با دیسپلین وجدی  بود چرا درمقابل احمد اینگونه راحت وبی باک در برخورد اول غرق در جاذبه اوشد.  کم کم شرکت شلوغ می شد  رفت وآمد ها وتماس ها احمد زیاد بود.

از اتاق بیرون آمد وداخل آشپزخانه شد به طور نا خودآگاه شروع به نظافت کرد و چای ریخت وبرای فرزاد برد . وتاظهر مشغول سرو سامان دادن به وضعیت دفتر بود. اوهم احساس میکرد به اینجا تعلق دارد غریبی نمیکرد . افراد می آمدند و معرفی نامه می گرفتند ومی رفتند نزدیک ظهر فرزاد و احمد دوباره تنها شدند فرزاد از دفتر بیرون آمد باور ش نمی شد ظرف همین چند ساعت همه جا برق می زد.  ناهار سفارش داد وبا احمد هم سفره شدند.

ساعت حدود سه بعد از ظهر بود که تلفن زنگ خورد احمد صدای فرزاد را میشنید که میگفت خیالت راحت خانم ابهری کسی را برایت میفرستم که مثل اورا ندیده ای از هر لحاظ.!

احمد درفکر بود باید می رفت ترمینال، تصمیم داشت شبها را در ترمینال بگذراند. کوله اش را برداشت وبرای خداحافظی به اتاق مدیر رفت .

فرزاد که مشغول سیگار کشیدن بود  پک آخر را زد و آن را خاموش کرد کجا ؟ عمو احمد!

بروم ترمینال فردا اول وقت میایم ، برای چی بروی ؟

شب همین جا بمان روی کاناپه توی حال دراز بکش میدونم به راحتی تختخواب نیست ولی بد،هم نیست .  میتوانی یک دوش هم بگیری و سرو صورتت را صفا بدی !

فرزاد اول غروب خداحافظی کرد ورفت و با خوش رویی گفت :میدانم به اندازه خانه ات راحت نیست ولی فعلا تو این جا را خانه خودت بدان عمو احمد، به خانواده هم زنگ بزن شماره را بده هر وقت خواستند زنگ بزنند خیالشان از بابت جا و مکانت راحت باشد. وقتی فرزاد دررابست احمد در بهت وحیرت بود  چطور این مرد به او اعتماد کرد ؟ ندیده ونشناخته مگر شدنی است؟ میگویند توی تهران کسی به کسی رحم ندارد ! برادر به برادر نیست ! این فضل وکرم خداست . وضو گرفت و مشغول نماز شد بعد از سلام سجده شکر به جای آورد… سر سجاده گریه اش گرفت ودرحال راز ونیاز با خدابود.  صدای زنگ را شنید! تعجب کرد یعنی کی بود؟ آیفون رابرداشت فرزاد بود.  نگاهش کرد سجاده اش پهن بود وبا زیر شلواری وچشمان خیس!  بغلش کرد وگفت: نگران نباش مرد خدا بزرگه دلتنگ شدی به این زودی؟ ای امان از این عاشق های قدیمی! ظرف شام را روی میز گذاشت و اشاره کرد بزن عمو احمد از دهن می افتد …

احمد خیس عرق شد آقا فرزاد شرمنده کردی ؟ من شب شام نمیخورم لقمه ای نان وپنیر کفایت میکنه، سبک میخوابم .

احمد جان امشب تو مهمون منی و به من رسیده!  وظیفه دارم ازتو پذیرایی کنم خسته ای مرد، شام بخور ویک دوش بگیرو بخواب  که فردا روز کار است .

شگفت زده بود . دستهایش را بلند کردو خدا راشکر کرد. شام را خوردو شروع کرد به نظافت تا نیمه های شب، اتاق فرزا د و سرویسها را برق انداخت تا در ورودی وشیشه ها را نیز تمیز کرد بعد هم دوش گرفت لباسهایش را شست و روی کاناپه لم داد بعد از چند روز نرمی بالش و تشک کاناپه اورا درآغوش کشیدند وبه خواب عمیقی رفت به عادت همیشگی قبل از طلوع آفتاب بیدار شد و نمازش را خواندو کتری را روشن کرد.

فرزاد زودتر از دیروز با نان تازه و خامه و مربا وارد شد و نگاهی به دفترو اتاقش انداخت، کیف کرد. بعد از صبحانه معرفی نامه ای به دست حمید داد و اورا برای کار به خانه ای درنیاوران  فرستاد.

صاحبخانه زنی  خوش رو وسخت گیر بود والبته وسواسی ، درهمان بدو ورود علائم ونشانه های خلق وخوی او معلوم شد .

احمد کارش را از آشپزخانه شروع کرد و مشغول بود اصولا آدم کم حرف وپرکاری بود خیلی از وسائل خانه خراب و کهنه بودند خانم ابهری به دلیل وسواس هر کسی را داخل خانه راه نمیداد، به همین دلیل همه جا خیلی کثیف ونا مرتب بود تمام روز را احمد مشغول آشپزخانه بود، هرجا خرابی می دید آچار به دست آن را تعمیر میکرد غروب آشپزخانه تمیز ومرتب بود خانم ابهری دستمزد وانعام خوبی به اوداد واز او خواست که فردا هم برای ادامه نظافت منزل برود . احمد یک هفته هر روز به منزل خانم ابهری میرفت  و خانه را مثل خانه یک نوعروس تمیز ومرتب کرد  اوهم با احمد گرم گرفت و بسیار راضی بود واز فرزاد تشکر کرد وخواست که حتما هر هفته برای انجام نظافت مرتب به او سر بزند طولی نکشید که احمد مشتریهای، خوبی پیدا کرد به غیر از دستمزد انعام های خوبی هم میگرفت همه آنها را برای دخترش می فرستاد تا پایان اسفند حسابی کار کرد وپول خوبی جمع کرد.

تعطیلات را به شهر خودش بازگشت وازدیدن جهیزیه دخترش خیلی خوشحال شد کارتن های اسباب و اثاثیه اتاق را پر کرده بود دخترش مهرانه دستهای پدر را میبوسید وقدر دان زحمات پدرش بود . بعد از تعطیلات دوباره به تهران بازگشت وبه کارش ادامه داد مشتری ها همه گی فقط میخواستند احمد برایشان کار کند.

فرزاد شرکتش رونق گرفته بود برای همسرش تعریف کرد که از وقتی این مرد پا به شرکت گذاشته با خودش خیرو برکت آورده .

زندگی فرزاد هم تغییرات خوبی کرده بود واو صاحب دومین فرزندش شده بود . عروسی مهرانه به خوبی وآبرومندی برگزار شد و دخترها یکی پس از دیگری ازدواج کردند واحمد، هم چنان در شرکت مشغول بود .

پانزده سال طول کشید احمد بعد ا ز ازدواج دخترها، آنقدر کار کرد تا مغازه کوچکی در بیرجند  شهر خودشان، خرید و درهمان جا به کار فروش لوازم خانگی مشغول شد از آشنا هایی که درتهران پیدا کرده بود خرید میکرد و در کسب کوچکش موفق بود. خانم ابهری بعد از رفتن احمد فوت کرد و مقداری پول برای احمد به ارث گذاشته بود. مدام  ذکر خیر او در شرکت و همه خانه هایی که برایشان کار کرده بود برقرار بود .

احمدبعداز شصت وسه سال رنج وزحمت و مشقت شبی درخواب  با زندگی خداحافظی کرد. آرام وسربلند… دستانش چروکیده وزبر بود تمام موهایش سفید بود. چشمانش با اینکه بسته بود میخندید  با غرور وسرفرازی دنیا را ترک کرد خدایش بیامرزد.