سالها قبل دوران نوجوانی ، اندیشه ای در سر داشتم سودای ادامه تحصیل و کنکور ودانشگاه .

سال یک هزار وسیصد وپنجاه وهشت .

تازه دیپلم گرفته بودم اولین سال بعد از انقلاب بود ،

هنوز حجاب اجباری نبود و خیلی چیزها روال قبل را داشت .

سودا ی رفتن دانشگاه و  خواندن رشته حقوق

و وکالت که بسیار مورد علاقه ام بود را داشتم.

به تبعیت از الگوی خوبم خانم جمالی دبیر جامعه شناسی .

که همواره وی رادرمسیر مطالعه و نوشتن تشویق میکردند

و  اندیشه خواندن حقوق و وکالت را درسرم پروراند.

باری چرخ روزگار بر وفق مراد ما نگشت .

همان سال  دانشگاه ها  برای انقلاب فرهنگی تعطیل شدند.

ما ماندیم و سرگشتگی ، تمام شاهکارهای ادبی آنروز گاران را خواندم

گاه مادر از طبقه پایین فریاد میزد.

بیا لااقل دو تکه ظرف بشور کمی آشپزی کن .

دختر فردا میخواهی چه به خورد شوهرت بدهی نان وکتاب .

بدهم نبود خوراک خوبی بود!

کتابهایی مثل خر مگس ، آنا کارنینا، جنگ وصلح ، مک بث ، شیرین وفرهاد .

رمانهای ر. اعتمادی.

داستانهایی از سبکتکین سالور که بیشتر درمجلات چاپ میشد.

باری روزگار به فرقت علم ودانش گذشت تا اینکه مزدوج شدیم

ودرگیر زندگی

همین اشتیاق به ادبیات به کمکم آمد

تا در دهه دوم زندگی که در جریانات افت وخیز زندگی دچار مشکل شده بودم باعث اشتغالم به تدریس و سی سال کار معلمی بود.

واکنون آنچه که میخواهم بگویم این است.

آنچه در زندگی تاثیر گذار است، همت وتلاش و نظم و داشتن هدف مشخص است .

من میخواهم که نویسنده بزرگ وموفق ی باشم.

همیشه آرزویش را داشته ام .

حال دیگر از وقت ادامه تحصیل در دانشگاه ورشته حقوق گذشته است .

اما تمام جد خود را جهد کرده ام که در این مسیر به سمت نویسندگی کار کنم وهیچ چیز نمیتواند مرا از آن جدا کند .

من با نویسنده شدن زندگیم متحول خواهد شد .

نویسندگی بعد دیگری به زندگیم میدهد .

بعدی ماورایی که شخصیت مرا نیز ماورایی می کند.

آنچه که در طول سالیان عمرم به عنوان کوله باری از تجارب

و اندوخته های زندگی است به کار می گیرم .

تا اثری خوب خلق کنم نه تنها اثر بلکه آثاری خوب

که بتوانم نگاه دیگران را از امور سطحی وپیش پا افتاده تغییر بدهم

وبه سمت خوب دیدن ، خوب شنیدن ،

همراه با جریان طبیعی زندگی کردن،

بهره وری از زیبایی های جهان خلقت  مهر و عشق و محبت را تقویت کنم.