عباس چای راکه  سر کشید بلند شد و کتش را پوشید و رفت لای در سرش را برگردوند و گفت تو برو بیمارستان من یکراست میام اونجا.

مریض خونه خیلی دور نبود دوتا کوچه تاخیابون راه بود واز خیابون که میافتاد تو سرازیری  میرسید به میدون .

نارین ژاکت بافتنی را پیچید دور الماس که سرمانخورد . بس که داغ بود خیس عرق شد خودش هم چادرش را انداخت سرش و بچه را که مثل چوب خشک شده بود انداخت روشونه اش چادرش هم کشید روش بچه کلافه بود زد زیر گریه اشکهاش  پیراهن مادرش را خیس کرد .

یکمی که تو کوچه راه رفت دوباره بچه خوابید . باد به سروصورت نارین میخورد گاهی چادرش را میتابوند و پیرهن رنگ و رفته اش را که گلهای نارنجی اش دیگه زرد شده بودن نمایان میکرد . ساق های استخوانی و سفیدش لرزان و لخت بود .

تند تند راه میرفت کسی توی کوچه نبود تک وتوک تو این باد وبارون و صبح کله سحر بیرون میآمدن .

افتاد توخیابون نفس نفس میزد چادرش که لای دندنهاش بود خیس شده بود دهنش خشک ، راه نفسش تنگ شده بود هم از دلشوره وهم از مریضی دخترکش وازهمه سخت تر این که عباس دست پر میاد یا…

نه حتما دست پر میاد اوستا خیلی لوطیه بامرامه مخصوصا که میدونه الماس مریض احواله .

نیمه راه دیگه  جونش بالا آمده بود خودش هم گوشتی به استخوانش نبود جونی هم به تنش نبود بچه هم لخت وسنگین شده بود چند قدم شل کرد ولی یادش افتاد اگر دیر بشه نمره بهش نمیرسه تند تر قدم برداشت و بالاخره رسید .

نگهبان دم در با خنده گفت هان چیه به این زودی اومدی هنوز دکترا نیومدن که .همونطور که چادرش لای دندونش بود گفت اومدم نمره بگیرم برا ی دکتر هندی ، اسمش چیه ؟

هان برا دکنر راجو خوب برو توراهرو دست چپ ته راهرو بنشین تا بیان نمره هارو پخش کنن اسمت و بنویسن

رفت توی راهرو رسید به ته راهرو دونفر نشسته بودند روصندلی های فلزی سفید . همه جا سفید بود .آهسته دخترکش را خوابوند روی صندلی ویک نفس عمیق کشید . بارون دوباره شروع کرد .

چادرش را یک کم صاف کرد و یه نگاه به الماسش انداخت . صورتش مهتابی شده بود .خیس عرق بود وتنش مثل کوره می سوخت . با دستمال توی جیبش عرق پیشونی وبغل گوشهاش را پاک کرد.

پنجه های ظریفش را کشید توی موهای دخترک وخوابوند یکطرف . بعد قطره اشکش ریخت رو صورت بچه

آروم با انگشتش پاک کرد و صورتش رانوازش کرد .

منتظر عباس بود نمیتوانست بنشیند .کم کم مریضها زیاد میشدند و خانم پرستار آمد یکی یکی اسمها را نوشت الماس  کهزادی نفر سوم . دکتر تا نیم ساعت دیگه میاد همه مرتب بنشینید تا صدا بزنم .

نارین کنار بچه نشست ولی چشمش به پیچ راهرو بود دیگر باید عباس میامد .دلش تاپ وتوپ میکرد  توی پاهاش احساس ضعف عجیبی داشت ازتو گر گرفته بود ولی ار بیرون یخ کرده بود. خدایا کجاس من چیکار کنم اگه دکتر بیاد عباس نرسه چی؟

نه میاد بد به دلت راه نده نارین تو چقدر بد خیالی الان دیگه میرسه حواست به بچه ات باشه .

باز بلند شد وبالاسر بچه اش  یک دست دیگه کشید به پیشونیش قطره های عرق مثل شبنم روی پیشانیش بود . دستمال را درآورد وآروم گذاشت روپیشونی اش و کم کم عرقش را حشک کرد طفل معصوم لبهایش خشکیده بود.

توی بدنش می لرزید . حالت تهوع داشت سرگیجه عجیب ولی به روی خودش نمیاورد.

دکتر رسید ونفر اول را فرستادن تو اتاق  قلب نارین تند تند میزد. خدایا این مرد کجا مونده ،ای خدا من چی کار کنم .

تودلش رخت می شستن هی راه رفت سرک کشید تو راهرو خبری نبود.

نفر دوم رفت تواتاق نارین دیگه داشت میلرزید. بچه را سپرد به نفر بعدی و دوید دم در بیمارستان از نگهبان پرسید یه آقای موفر فری مشکی نیامد توبیمارستان شوهرمه نمیدونه کجا باید بیاد.

نگهبان باخنده گفت مگه توبلد بودی ؟ خوب آگر بیاد من راه را نشونش میدهم که !

باز برگشت توی راهرو دم در اتاق دیگه الان نوبتش بود چی کار میکرد بجه مریضه یعنی برگردم ؟

طفلک معصومم را چیکار کنم. نفر دوم آمد بیرون وخانم پرستار صداش زد نارین تنش می لرزید دهنش کف کرده بود و نمی دونست چی بگه با صدای لرزان گفت شوهرم قراره بیاد تا دکتر بچه را ببینه میرسه …

بچه را بغل زد ورفت سمت در پرستار گفت پنج تومن . گفتم که شوهرم الان میرسه .

نه خانوم نمیشه ما گوشمون از این حرفها پره برو برو هر وقت شوهرت رسید بیا تو نفر بعدی .

ببین به خدا بچه ام حالش بده خودت ببین  الان میاد نگاه کن بچه ام داره میسوزه ،

برو خانوم برو اینجا هرکی میاد برا مریضی میاد سالم نیست که برو بگذار نفر بعد بیاد .

نارین را زد عقب و نفر بعد رفت تو اتاق.

نارین نشست همینطور که الماسش تو بغلش بود بغضش ترکید صورتش و چسبوند به صورت دخترش و اشک ریخت . خدایا یعنی این مرد کجا مونده ؟ سرش گیج می رفت لرزش گرفته بود سرش را تکیه داد به دیوار  مهتابی های سفید سقف مثل ضربدر میشدند.

مریض ها یکی یکی میرفتند پیش دکتر ولی خبری از عباس نبود. نزدیک ظهر بود زن بیچاره روی صندلی خشکیده بود . خانوم پرستار از اتاق آمد بیرون نگاهی به نارین کرد و پرسید چی شد شوهرت کو پس؟

نارین حتی جون نداشت حرف بزند دکتر از پشت میزش بلند شد و نگاهش به نارین وبچه اش افتاد با لهجه هندی گفت بیا ببینم تو خیلی بدحالی نارین نمیتوانست بلند شود.

پرستار پرسید خودت مریضی یا بچه ات ؟ بچه را بلند کرد و گذاشت روی تخت دکتر زیر بغل نارین را گرفت و برد تو با چشم اشاره کرد بچه آم مریضه دکتر سریع رفت سمت بچه از لای ژاکت درآورد وشروع کرد به معاینه و نارین ازحال رفت .

عباس از خونه اوستا دست خالی برگشته بود و اوستا گفته بود که آهی در بساط ندارد. از پیش اوستا به هرکسی که میشناخت سر زد و رو انداخت ولی نشد. دیگه نزدیک ظهر رفت بارار پیش حاج حیدر میگفتند دست به خیره و کمک حاله پرسون پرسون حجره اش و پیدا کرد و وقتی رسید بهش زد زیرگریه و از حال وروزش گفت.

حاجی خیلی پکر شد . از توی صندوقش چند تا اسکناس ده تومنی داد بهش وگفت از فردا بیا اینجا تو دست وبال خودم باش .

عباس دستهاش و بالاکرد و دادزد خدایا شکرت به تاخت به طرف بیمارستان دوید. راه انگار کش میومد . دیگه ظهر شده بود صدای اذان بلند بود و بارون بود که میریخت ، تمام سرش خیس شده بود رسید دم در بیمارستان از نگهبان پرسید دکتر هندی هنوز توبیمارستانه ؟ گفت بله هست .

برو ته راهرو دست چپ . عباس شک کردیعنی نارین هنوز اینجاسن صبح کله سحر کی حالا کی؟

برگشت از نگهبان پرسید ؟ یک زن لاغر ویک بچه رودوشش بود اومدن هنوز تومریض خونه ان یا رفتن .

نگهبان گفت هان توشوهرشی بیچاره کی تاکی چشم برات بود ولی من ندیدم برگرده بروتو پرس وحو کن

عباس دوید ته راهرودست چپ کسی نبود دراتاق دکتر بسته بود . هیچ کس نبود قلبش تند تند میزد.

اینقدر دور مریض خونه دور زد تا یک خانم سفید پوش را دید ازش پرسید

خانم یک زن لاغر بایک بچه مریض تب دار اومدن پیش دکنر هندی من باید کجابرم خانمه یک نگاهی کرد و.سرش را تکان داد و رفت دوباره افتاد دور بیمارستان یک راهرو پر از اتاق بود رفت یکی یکی نگاه کرد تو اتاق ها مریض ها خوابیده بودند یک پرستار دادزد آقا  کجا کی اجازه داه شما بیاین توبخش .

عباس با هول وهراس گفت زنم بچه را آورده پیش دکتر هندی اما از بیمارستان نرفته بیرون  کجاست ؟ک

جا برم به کی بگم .

حانم پرستار یک نگاه بهش انداخت و خوب وراندازش کرد زیرلب گفت زن بیچاره گفت بالاخره میاد .

بردش ته راهرو الماس روی تخت خوابیده بود رفت پیشونیش بوسید تبش کمتر شده بود لباس بیمارستان تنش بود صورتی چقدر بهش میامد .

بعدیه نگاه به دور اتاق کرد نارین کجابود یعنی بچه را گذاشته رفته ؟ مگه میشه اون یک لحظه از بچه اش جدا نمی شه.

از خانم پرستار پرسید مادرش کجاست ؟

پرستار با چشمهای نم دار یک نگاه به الماس کردو با مکث گفت خدا رحمتش کند.