
هاویه نیز مجموعه داستانی است که نامش را از یکی از آیات قرآن گرفته و معنای آن اتش است. سبک خاص داستانهای او بی زمانی و بی مکانی است این داستانها در هر زمان و مکانی ممکن است اتفاق بیافتد. از مجموعه داستانهای هاویه “برهنه و باد ” نظر مرا جلب کرد. موضوع روایت تودرتویی که خواننده باید در کشف آنها در داستان غوطه ور شود. داستانها راز آلود و وهم انگیز است ولی این راز آلودگی به طرز ساده ای بیان میشود . به سادگی خوردن یک لیوان آب و خواننده آن را میپذیرد. یعنی، اگر غیر از این باشد جای تعجب است و انسان عجایب و روایات او را مثل روز مرگی باور میکند و شاید هم نوع نگارش نویسنده است که باور پذیری آن را تشدید میکند وقایع واتفاقات مبهم ورازآلودند اغلب تصورات وهم ناکی است . چون خواب دیدن ترفندی که خسروی در داستانهایش به کار میبرد. روایت در روایت است که خواننده میکوشد که آن رازها را دریابد گویی او دوست دارد که خواننده حیران وسر گردان بین دو حکایت سعی صفا و مروه کند و در انتها بتواند ربط مربوط بین برقرار کند . استفاده از کلماتی مقدس که بار معنایی خاصی دارند نیز از مشخصه سبک جناب ابوتراب است ، مثل “هاویه” که درقرآن آمده است و به معنای آتش بسیار گرم . سبک او سبکی متفاوت تر از رمانهای سنتی و رایج قصه نویسی است. از مجموعه داستان هاویه داستان برهنگی و باد نظر مرا جلب کرد ، به نظرم دراین قصه ماجرا کمی طنز در خود پنهان دارد. داستان راننده نعش کشی که پس از بار زدن نعشها به سمت خانه اش میرود تا صبحانه میل کند. درحال تناول صبحانه یکی از نعشها به آنها می پیوندد ، جنازه برهنه سر میز مفصل و رنگارنگ صبحانه!!! خانواده راننده نعش کش می نشیند و با طمانینه به تناول میپردازد، زن آقای راننده بسیار میهمان نواز است وبه خوبی از او پذیرایی میکند . دختر بچه آقای راننده ، نیز مشعوف از حضور میهمان در خانه شان مشغول تیمار جنازه خسته ای، است که سر درد دارد. درحالیکه مرد اسرار دارد که او را به سرد خانه برساند. زن و بچه اسرار دارند که جنازه ، چند ساعتی استراحت کند و سردردش خوب شود. در پایان روز درحالیکه آقای نعش کش نگران بو کردن بقیه اجساد است زن و بچه مهمان نوازش را راضی میکند تا جناب برهنه را درحالیکه روی تخت خوابش برده به آرامی داخل ماشین ببرد به طوری که بیدار نشود. زن ومرد جنازه را همان طور که در تخت خوابیده به داخل نعش کش می برند . درحالیکه دختر و زن به تاکید از او میخواهند آهسته رانندگی کند که جناب، جسد بیدار نشود . راستش من یاد داستانهای زندگی افتادم سریالی قدیمی که جک لندن بازیکر درآن بازی میکرد، او زنی بسیار مهربان داشت که به همه محبت میکرد از مسافران بی جا و غذا پذیرایی میکرد. و در هنگام خدا حافظی غمناک میشد. تراژدی این خانواده هم بسیار جالب بود.



آخرین نظرات: